مرحوم آیت الله العظمی آخوند خراسانی

سخنان آخوند خراسانی پیرامون تشکیل حکومت اسلامی

مرحوم آیت الله العظمی آخوند خراسانی

سخنان آخوند خراسانی پیرامون تشکیل حکومت اسلامی

مرحوم آیت الله العظمی آخوند خراسانی یکی از بزرگترین مرجع جهان تشیع میباشد

که خیلی از بزرگان و مراجع تقلید از شاگردانش بودن مانند مرحوم آیت الله العظمی بروجردی

۱۲۵۵ تولد در مشهد

۱۲۷۷ تحصیل علوم عقلی

۱۲۸۰ هجرت به نجف

۱۳۲۹ درگذشت در نجف

بهای دانلود یا استفاده از وبلاگ سه صلوات هدیه به امام زمان عج میباشد

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

یا علی مدد بر عمر لعنت

بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مناظره مرحوم میرزا نائینی با آخوند خراسانی» ثبت شده است


یکی از جنجالی ترین مقاله در ایران


یکی از مباحث چالش بر انگیز در حوزه اندیشه سیاسی بحث ورود روحانیت به حوزه حکومت است. این بحث پیشینه تاریخی زیادی دارد و در میان روحانیون، بویژه بزرگان حوزه از مراجع تقلید تا مجتهدان و اساتید و فضلای حوزه، همواره اظهار نظر های گو ناگون و گاه کاملا مخالف با هم مطرح شده است. نهایتا می توان دو دیدگاه کلی را از متن حوزه ها به دست آورد:

1) شایسته نیست که روحانیت خودرا درگیر امر حکومت کند زیرا هم به خود و هم به دین و باور مردم ضربه می زند؛ چون روحانیت همواره به عنوان متولیان امر دین شناخته شده اند؛ عدم توفیق در اداره شایسته حکومت سبب می شود که مردم روحانیت و نهایتا دین را در اداره جامعه و حکومت ناتوان بدانند. واین امر سبب رویگردانی از رو حانیت و دین خواهد شد. روحانیت وظیفه نظارت و مراقبت از حکومت را از باب امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت پیشوایان مسلمین، به عهده دارند.

2) روحانیت جانشینان پیامبر وامامان معصوم(ع) هستند و در عصر غیبت از ناحیه امام زمان(عج) موظف به تشکیل حکومت دینی واداره جامعه و اجرای حدود و قوانین شرع مقدس هستند. هیچ ایرادی ندارد که روحانیون خود در اداره حکومت نقش داشته باشند؛ و ضعف ها به پای دین گذاشته نمی شود بلکه به پای افراد خواهد بود. ورود روحانیت به عرصه سیاست برای تشکیل و اداره حکومت یک تکلیف الهی است. وغفلت از آن موجب معصیت و پاسخگویی در آخرت است.

 بر اساس همین دو تفکر مشاهده می شود که فقها در باب ولایت فقیه، تشکیل حکومت دینی یا اسلامی، مبارزه با حکومت های فاسد، اجرای حدود الهی و آنچه که به امر سیاست بر می گردد، دارای دیدگاههای گوناگونی هستند. کتابهای فقهی علمای متقدم و متاخر شیعه از این اختلاف نظرها پر است؛ و سیره عملی آنان هم شاهد بر این مدعا است.

یکی از دورانهای حضور فعال و چشمگیر رو حانیت شیعه و بویژه بزرگانی از مراجع تقلید و فقهای به نام، دوره مشروطیت است که به همت مرحوم آخوند خراسانی و همراهی عالمان برجسته دیگر همچون ملا عبد الله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی تهرانی و سایرین، وپشتوانه و خواست عمومی مردم جامه عمل پوشید؛  استبداد جای خودرا به حکومت مشروطه داد و مجلس در امور مملکتی صاحب تصمیم، قدرت و نظارت گردید.

نقش موثر و مثمر ثمر روحانیت سبب گردید که برخی از علما به فکر تاسیس حکومت اسلامی و یا دینی بیفتند که در راس آن یکی از فقها ومراجع باشد. مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی که از اصحاب مجلس فتوای آخوند خراسانی بوده است؛ از آنچه که در اطراف مرحوم آخوند گذشته، برای نوه برادری خود جناب آقای اکبر ثبوت (که مشغول تحصیل در نجف بوده است ) خاطراتی را بیان کرده است. 

شیخ آقابزرگ تهرانی از مجلس فتوای مرحوم آخوند خراسانی گفتگوی مرحوم میرزای نایینی با مرحوم آخوند را چنین نقل می کند و می گوید:

در گرماگرم کشمکش‌هاى طرفداران و مخالفان مشروطه در نجف، که به صورت مبارزه میان پیروان کاظمین (محمدکاظم خراسانى و سیدمحمدکاظم یزدى) درآمده بود، مرحوم میرزاى نایینى که سابقاً شاگرد و منشى میرزاى بزرگ شیرازى، و در گیرودارِ مشروطه عضو ارشد مجلس فتواى آخوند خراسانى بود، به مرحوم آخوند پیشنهاد کرد براى رفع اختلاف موجود میان ایشان و سیدمحمدکاظم یزدى، ایشان از تأیید حکومت مشروطه صرف نظر کنند و به جاى آن، برپایى حکومت اسلامى را وجهه همت خود قرار دهند و اداره حکومت را نیز خود برعهده گیرند. مرحوم نایینى یادآور شد، چنانچه این پیشنهاد عملى شود، همه متدینینى که به لحاظ سیاسى در نقطه  مقابل آخوند خراسانى هستند، به صف او خواهند پیوست. به این ترتیب، هم دعواى متدینان با یکدیگر خاتمه خواهد یافت و هم حکومت عدل اسلامى با ویژگى‌هایى که مى شناسیم و آرزوى همه ماست، برپا خواهد شد. علماى شیعه نیز امکان خواهند یافت قوانین شریعت را که بسیارى از آن‌ها بلااجرا مانده است، به مرحله اجرا درآورند. مرحوم نایینى براى ترغیب مرحوم آخوند خراسانی به قبول پیشنهاد خود، موضوع ولایت فقیه را پیش کشید و چون خود از معتقدان جدى نظریه ولایت فقیه بود، دلایل متعدد عقلى و نقلى و نصوصى را که در این مورد مى شناخت به تفصیل بیان کرد و چندان در این باب داد سخن داد که شاید هیچ یک از شنوندگان گمان نمى کرد ایرادى بر سخنان و پیشنهادهاى او بتوان گرفت.

مرحوم آخوند خراسانى، پس از آن که تمام گفته‌هاى مرحوم نایینى را با دقت و حوصله گوش داد، در مقام پاسخ‌گویى برآمد و در جلسات متعدد، به تفصیل در حول و حوش حکومت دینى و حکومت طبقه روحانى گفت‌وگو کرد و پس از رد استدلالهای نقلی و عقلی میرزای نایینی؛ از جمله اظهار داشت:


بیانات و استدلال‌هاى شما، اگر هم به لحاظ نظرى درست باشد، و فرضاً ما براى قبول نظریه شما، حتى نظریه شیخ الطائفه و شیخ اعظم (شیخ انصارى)[2] را رد کنیم و ایرادات ایشان و بسیارى از فقهاى بزرگ را بر نظریه اى که شما پذیرفته اید ندیده بگیریم - و من دون ذلک خرط القتاد[3]- ولى با مشکلاتى که در مرحله عمل گریبان ما را مى گیرد چه کنیم؟

 مگر نمى دانید که قبول پیشنهاد شما و سپردن حکومت به دست علماى دین، تبعات نامطلوبى دارد که اگر راهى براى گریز از آن تبعات پیدا نکنیم، ضررهاى عمل به این پیشنهاد، بسیار بیش از منافعش خواهد بود؟  

  [ پاره ای از تبعات حکومت توسط رو حانیت از این قرار است]:

1. اگرچه تشکیل حکومتى مبتنى بر علایق دینى شیعى که در رأس آن علما باشند - و نیز اجراى کلیه قوانین شرع از جمله درمورد مخالفان اسلام و تشیع - براى ما کمال مطلوب است، اما تشکیل چنین حکومتى، پیروان دیگر ادیان و مذاهب را ترغیب خواهد کرد تا آنان نیز حکومت‌هایى مبتنى بر تعصبات دینىِ ضدشیعى - که در رأس آن پیشوایان دینى شان باشند - بر سر کار آورند، و قوانین شرع خود را که برخلاف منافع مسلمانان و شیعیان است اجرا کنند. و آن‌گاه خطر آن حکومت‌ها براى ما، از خطر حکومت‌هایى که فعلا در دنیا هستند بیشتر است. چرا؟

چون حکومت‌هاى فعلى، اگر هم بر سر دین با ما دعوا دارند، این نزاع غالباً مربوط به مواردى است که میان دین ما و سیاست آن‌ها تعارض و تزاحم وجود داشته باشد، نه در همه موارد. بنابراین ما را مجبور نمى کنند که اصل دینمان را کنار بگذاریم و به دین و مذهب دیگرى درآییم.[4] و در مقایسه با حکومت‌هایى که با اتکا به تعصبات دینىِ غیرشیعى بر سر کار آیند و در رأس آن‌ها پیشوایان دینىِ غیرشیعى باشند، مصداق «بعض الشرِّ أهونُ مِن بعض»[5] هستند.

زیرا حکومت‌هاى نوع اخیر حتى به اندازه حکومت‌هاى غیرشیعى فعلى نیز ما و جامعه شیعى را تحمل نخواهند کرد و ما را در اعتقادات و اعمال دینى خود بسیار بیشتر از پیش محدود خواهند کرد. به این ترتیب، دستیابى ما به قدرت و حکومت ظاهرى در جامعه خود، مساوى است با حصر شدید ما از سوى قدرت‌هاى خارجى و تشدید فشارها و تضییقات بر شیعیان در جوامع غیرشیعى و هم‌چنین بر مسلمانان در جوامع غیراسلامى. چنان‌که وقتى صفوى‌ها حکومتى مبتنى بر تعصبات شیعى برپا کردند، مصیبت شیعه در خارج از ایران، از آن‌چه قبلا بود، هزار برابر بیشتر شد. و یک نمونه اش قتل عام ده‌ها هزار شیعه به دستور سلطان سلیم در قلمرو حکومت عثمانى است.

2-  ما و علماى دیگر تا وقتى از بیرون به تشکیلات حکومت نگاه مى کنیم و به درون آن تشکیلات قدم نگذاشته ایم، فسادها و کاستى‌هایى را که در تشکیلات است به وضوح مى بینیم و به راحتى با آن‌ها مبارزه مى کنیم. اما وقتى خود وارد تشکیلات شدیم، فسادها و کاستى‌هاى آن را به وضوح نمى توانیم ببینیم. زیرا در آن هنگام، تشکیلات منسوب به ماست و ما منسوب به آن هستیم و هر کسى، همان طور که دیدن عیوب دیگران و عیوب تشکیلات دیگران - خصوصاً اگر مخالفان او باشند - برایش آسان است، دیدن عیوب خود و تشکیلات خود و وابستگان خود برایش دشوار است. میان دلبستگى به یک شىء و تشخیص معایب آن، نسبت معکوس برقرار است و معمولا هر کس هرچه را بیشتر دوست دارد، کاستى‌ها و معایب آن را کمتر مى بیند:

 و عین الرضا عن کل عیب کلیله *** کمان انّ عین السخط تبدى المساویا.[6]

آن‌گاه چون آدمى خود و تشکیلات منسوب به خود را بیش از هر کسى و هر تشکیلاتى دوست دارد و به آن دل بسته است، طبیعى است که خود و تشکیلات منسوب به خود را سراسر خوبى و عین کمال و دور از هر گونه ایراد وکاستى ببیند و در مشاهده عیوب و نواقص خود و تشکیلات منسوب به خود از همه ناتوان تر باشد.

"کذلک زیّنا لکلّ امة عملهم.[7] "هم‌چنین وقتى که تشکیلات منسوب به ما شد، از یک طرف مبارزه ما با فسادهایى که در آن است، به صورت مبارزه ما با خودمان درمى‌آید که چنین مبارزه اى براى ما بسیار دشوار است. از طرف دیگر به دلیل تقدسى که تشکیلات با انتساب به ما پیدا مى کند، مبارزه دیگران با فسادهاى موجود در آن، مبارزه با علماى دین و بلکه با اصل دین تلقى مى شود و دفاع چشم بسته از تشکیلات، حتى با فسادهاى آن، وظیفه و تکلیف شرعى قلمداد مى شود و در نتیجه، ما که همیشه باید پیشروان مبارزه با فسادها و خصوصاً فسادهاى تشکیلات حکومتى باشیم، تبدیل مى شویم به قوى ترین عامل براى جلوگیرى از مبارزه با فسادها و حتى دفاع از فسادها.

با این مقدمات، عقل اقتضا مى کند که بگوییم دخالت در امور سیاسى، اگر به معناى مراقبت و نظارت بر کار حکومت و مبارزه با فسادهاى موجود در آن باشد، از اوجب واجبات و اهمّ فرایض براى ماست، ولى اگر به معناى اشتغال عامه مناصب حکومتى باشد، چنین امرى با معناى اول قابل جمع نیست و  در مقام تزاحم میان این دو معنا و عدم امکان جمع، بنابر اصل« الاهمّ فالاهمّ»، و براى این‌که بتوان اولى را نگاه داشت، بلاشک باید دومى را رها کرد و به حدیث ابن عباس عمل کرد: « اتق خیرها بشرّها و شرها بخیرها ».[8]

بارى این تصور که اصلاح امت منوط به حاکم بودن ما و فساد آن معلول عدم تفویض حکومت به ماست کاملا نادرست است:

فصلاحى الذى زعمتم فسادى *** و فسادى الذى زعمتم صلاحى[9]

3-  مسندى که ما بر آن تکیه زده‌ایم، مهم ترین سنگر مبارزه با فساد باید باشد، و مسندى که حکام بر آن تکیه زده‌اند، مهم ترین مرکز اشاعه فساد است. اگر ما جاى حکام را بگیریم، هم سنگر مبارزه با فساد را از دست مى دهیم و هم خود در همان جایى قرار مى گیریم که مرکز نشر فساد است. بلکه خود فاسد مى شویم، و آن‌گاه قضیه قضیه" اذا فسد العالم فسد العالَم و اذا زلّ العالِم زلّ بزلّته العالَم.[10]" و: "ثلاث کائنات زلة العالم اذا زلّ زلّ بزلّته الناس.[11]" است. و«آلودگى خرقه خرابى جهان است». زیرا علماى دین، در هر جامعه اى باید در حکم نمکى باشند که از فاسد شدن موادغذایى جلوگیرى مى کند. اگر نمک فاسد شد تکلیف چیست؟ و چه چیزى مى تواند آن را و چیزهاى دیگر را از فساد برهاند؟

یا معشر الوعاظ یا ملح البلد *** ما اصلح الملح اذا الملح فسد؟[12]

در وصایاى رسول (ص) به ابوذر آمده است: «یا اباذر! اعلم ان کل شىء اذا فسد فالملح دوائه و اذا فسدالملح فلیس له دواء.[13]» و در اناجیل مى خوانیم که مسیح (ع) به حواریین فرمود:« شما نمک زمین هستید، اگر نمک فاسد شود با چه چیز آن را اصلاح کنند؟ چنان نمکى به هیچ کار نمى آید جز آنکه پایمال شود.» پس نمک را نباید در معرض گندیدن و فاسد شدن درآوریم و به بهانه اصلاح امور مردم، نباید خود را در شرایطى قرار دهیم که به دامن فساد بیفتیم. نمى بینیم که امیر مؤمنان (ع) خطاب به مردم کوفه مى فرماید:« انى لعالم بما یصلحکم و یقیم اودکم و لکنى لاارى اصلاحکم با فساد نفسى.[14]»

البته اگر با چشم باز نگاه کنیم، به مصداق حدیث نبوى که« صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى الفقهاء و الامراء.[15] »حداقل نیمى از همین فسادهاى موجود در امت اسلامى به گردن ماست و ما براى به صلاح آوردن وضع امت، اول باید خود را اصلاح کنیم. نه این که به جاى این کار، حکومت و امارت را هم به دست گیریم تا مسئولیت بقیه تباهى‌ها هم به گردن ما بیفتد و ما یگانه مسؤل همه مفاسد باشیم.

اگر هم تصور کنیم که عامّه مردم، به دلیل ارادات و اخلاص فراوان به ما، حتى اگر ما حاکم بشویم، ما را مسؤل مفاسد نمى شمارند. چنین تصورى گرچه ممکن است براى اوایل امر درست باشد، اما به زودى ورق برمى گردد. آن وقت همان مردمى که فسادهاى موجود در حکومت ما را حمل بر صحت مى کردند یا به گردن دیگران مى انداختند تا ما تبرئه شویم، همان مردم، درمورد مفاسدى هم که ما مسؤل حقیقى آن نیستیم، ما را مسؤل مى شناسند و حتى آن‌چه را در حکومت ما حقیقتاً مفسده نیست، مفسده تلقى مى کنند تا ما را محکوم کنند؛ و پاره اى از امورى را که در حکومت هاى دیگر تحمل مى کنند، در حکومت ما برایشان تحمل ناپذیر مى شود و خوب هاشان منطقشان این است که: «حسنات الابرار سیئات المقربین.[16]» بدهاشان هم مى گویند:

ارى امیة معذورین ان قتلوا *** و ما ارى لبنى العباس من عذر.[17]

علاوه بر این، اگر ما به نام اسلام و شرع حکومت تشکیل دهیم، و اگر مراجع و علماى دین، متصدى امور حکومتى شوند، به معناى این است که ما سرنوشت اسلام و مرجعیت را به یک حکومت پیوند بزنیم، و این بسیار خطرناک است. چون هر حکومتى دیر یا زود به فساد مى گراید و سقوط مى کند و: « الدولة کما تقبل تدبر[18]. و لکلّ دولة برهة[19]. و تلک الایام نداولها بین الناس.[20]»

آن‌گاه حکومتى که به نام اسلام تشکیل شود و مراجع و علماى دین متصدى امور آن باشند، وقتى به فساد گرایید و سقوط کرد، این امر یعنى به فساد گراییدن و سقوط اسلام و مرجعیت و روحانیت، و این بدترین پیامد ممکن است.

شما مى دانید که تسلط مؤبدان بر ارکان حکومت ایران در عصر اکاسره (ساسانیان) تباهى‌هاى بسیارى در پى داشت که نتیجه آن اعراض مردم از آیین مجوس (زرتشتى) ایران و بالاخره پشت کردن مردم به حکومت و افول ستاره مجوسیت براى همیشه بود؛ و رواج شگفت آور مسیحیت و بودایى گرى و تسلط پاپ‌ها بر حکومت، مفاسد و فجایعى را به دنبال داشت که نتیجه آن سقوط کلیسا و روگردان شدن عامّه مردم اروپا از مسیحیت بود؛اکنون ما هم اگر خواهان امتیازات مؤبدان و پاپ‌ها باشیم، به سرنوشتى مانند آن ها دچار خواهیم شد.

4- سیاست به معناى اداره امور مملکت، یک فن است و دوام ریاست و قوام رعیت در گرو آشنایى کامل با این فن است.«حسن السیاسة یستدیم الریاسة.حسن السیاسة قوام الرعیّة.» آن‌گاه من فارغ از هرگونه تواضع و شکسته نفسى، بالصراحه مى گویم که این فن را نمى دانم. و« من قصر عن السیاسة صغر عن الریاسة. »            یا «من قصر فى السیاسة صغر فى الریاسة.[21]» درمورد آقایان دیگر هم یقین دارم که در این مورد، از من ورزیده تر نیستند. آن‌گاه"« آفة الزعماء ضعف السیاسة[22]."» بنابراین ما با ناآگاهى از دقایق و ظرایف سیاست، محال است بهتر از سیاست پیشگانِ غیرروحانى و حتى غیرمتدین عمل کنیم. نمى توانیم بگوییم چون ما آدم‌هاى خوب و مؤمنى هستیم و در مبارزه با فلان حاکم موفق بودیم، پس در اداره امور مملکت هم موفق خواهیم بود. این‌ها دو مقوله جدا از هم است. چنان که اگر من بگویم چون فلان کس آدم خوب و صالح و باتقوایى است و در جهاد فى سبیل الله پیش قدم بوده، پس مى تواند بدون تحصیل علوم دینى مرجع تقلید و مفتى بشود، شما به من مى خندید. حالا ما باید بپذیریم که نیاز به علم، تنها درمورد نیازِ مرجع تقلید به علم فقه و اصول نیست؛ بلکه هر حوزه و هر صحنه اى نیاز به علم خاص خودش را دارد و ما اگر فاقد آن علم بودیم و در عین حال مسؤل و سرپرست آن حوزه و میدان دار آن صحنه شدیم، همان قدر خطا کرده ایم که بدون تسلط بر فقه و اصول بخواهیم مفتى و مرجع تقلید بشویم. مگر پیامر (ص) نفرمود: « من عمل على غیر علم کان ما یفسد اکثر مما یصلح.[23]» و مگر امیر مؤمنان (ع) نفرمود:« ما من حرکة الا و انت محتاج فیها الى معرفة.[24]» و مگر امام صادق (ع) نفرمود: « العامل على غیر بصیرة کالسائر على غیرالطریق لایزیده سرعة السیر الا بعداً[25].»   و مگر نفرمود: «کلّ ذى صناعة مضطرّ الى ثلاث خصال یجتلب بها المکسب، و هو ان یکون حاذقاً بعلمه...[26]» و خوب آیا از این همه- علاوه بر حکم روشن عقل- نمى توان فهمید که به دست گرفتنِ سکان سیاست، همان قدر نیاز به آگاهى از دانش سیاست و تجربه سیاسى دارد که منصب مرجعیت نیاز به اجتهاد و اعلمیت در فقه و اصول دارد؟ و آیا عملکردهاى پیامبر (ص) و امیرمؤمنان (ع) دلیلى قاطع بر این مدعا نیست که براى تصدّى امور حکومتى، به تدبیر و تجربه سیاسى و کارى، بیش از تقواى دینى و فضایل اخلاقى محتاجیم؟

شما ببینید که حضرت امیر(ع) به میثم تمار (که فردى بسیار مؤمن و از شیعیان خالص و مخلص بود و بالاخره‌هم به دلیل سرسختى در ولاى على (ع) به شهادت رسید) کوچک‌ترین منصب حکومتى واگذار نکرد. درحالى‌که زیادبن ابیه که فردى به تمام معنا بى ریشه و بن و عارى از هر گونه فضیلت دینى بود، در دوره خلافت امیر مؤمنان (ع) به مناصب عالیه حکومتى رسید و حتى امام (ع)، سهل بن حنیف را که خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشایخ انصار بودند، از حکومت فارس برکنار و زیاد را به حکومت آن ایالت منصوب فرمود؛ و البته امام در عین استفاده از قابلیت‌هاى زیادبن ابیه در اداره امور مملکت، مراقبت داشت که از وى خطایى سر نزند. همچنین پیامبر اکرم (ص) افرادى مثل عمروعاص و خالدبن ولید را به سردارى سپاه نصب مى کرد ولى به ابوذر توصیه فرمود که مطلقاً از ریاست برحذر باشد و به قبول حکومت و امارت - حتى در میان دو نفر - تن در ندهد. دلیل این توصیه نیز واضح است، زیرا آدم خوب و مؤمن، اگر بدون اطلاع از رموز مدیریت بخواهد مدیریت کند، نه فقط کارها به سامان نمى آید و اوضاع رو به راه نمى شود و حتى بدتر مى شود، بلکه خودش هم خراب مى شود و در نتیجه مردم به شخص او و همه مؤمنین و بلکه نسبت به اصل دین بدبین مى شوند.

آن‌گاه وقتى توصیه پیامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امیر (ع) با میثم تمار این است، تکلیف من که یکصدم از شایستگى و ایمان ابوذر و میثم را ندارم معلوم است. من باید بدانم که آن‌چه پیامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حکومت منع کند (ناتوانى در اداره امور) در مورد من و امثال من به طریق اولى صادق است.

و تکیه زدن من بر اریکه حکومت، به قصد حاکمیت بخشیدن به شریعت، فراتر رفتن از مرز معقول خویش است و مصداق« الشىء اذا جاوز حدّه بلغ ضدّه.[27] » و چه نیکو فرمود امیرمؤمنان (ع): « فلا ینبغى لمن کان له عقل ان یجهل قدره و لا یعدو طوره و لایشقى نفسه بالتماس ما لیس باهله.[28]» و تنها نتیجه چنین امری، تضییع حقوق مردم و تباه شدن زندگى و دین و ایمان آنان است و ضایع کردن خویش، چنانکه در حدیث شریف آمده است:« من ولىّ شیئا من امور المسلمین فضیعهم ضیّعه الله تعالى[29].»

5- آنچه کمال مطلوب ماست، تبعیّت حکومت از دین است و در راه این هدف نیز حداکثر تلاش را مى کنیم. ولى اگر براى حصول این مقصود، خودمان حکومت را در دست گیریم، در عالَم عمل، قضیه به عکس مى شود و دین تابع حکومت مى شود. زیرا وقتى رجال دین به حکومت رسند، حفظ دستگاهى که عنوان حکومت دینى بر آن نهاده اند، مهم ترین هدف و وظیفه و فریضه تلقى مى شود و طبیعى است که براى وصول به این مهم ترین هدف، استفاده از هر وسیله اى مباح مى شود و احکام  الهى و ارزش هاى اسلامى و حتى بدیهى ترین معتقدات دینى و اصول عقلى و اخلاقى قربانى شوند.[30] بلى ظاهر قضیه این است که با تشکیل حکومتى به نام دین و به وسیله رجال دین، حقیقتاً دین حاکم خواهد شد. اما هیهات.

6- مردم ما را نایبان امام زمان(عج) مى دانند و وقتى حکومتى برپا کنیم و خود در رأس تشکیلات حکومت قرار بگیریم، توقع دارند حکومت ما همان گونه باشد که حکومت آن بزرگوار خواهد بود؛ و همانطور که درباره او فرموده اند« یملاء الله به الارض قسطاً و عدلا و تصلح فى ملکه السباع.[31] » ما هم که نایب او هستیم، اگر در رأس تشکیلات حکومت باشیم، مردم انتظار دارند که در همه جا عدل و انصاف حاکم باشد و گرگ و میش از یک جوى آب بخورند. اگر این انتظار برآورده نشود، اعتقاد مردم نسبت به استقرار عدالت در عصر امام زمان (عج) و بلکه نسبت به ظهور و شخصیت آن بزرگوار متزلزل خواهد شد. و این مدعا بدیهى است و نیازى به دلیل ندارد؛ از طرف دیگر هم باتوجه به مبانى نظرى و هم باتوجه به تجربه‌هاى تاریخى و هم مهم تر از همه، معصوم نبودن حکام، برپایى حکومت شرعىِ حقه براى ما ممکن نیست. اما به لحاظ نظرى، از این جهت که برپایىِ حکومت شرعىِ حقه، فقط و فقط از امام معصوم(ع) ساخته است. خصیصه شرعى نبودن براى هر حکومتى که غیرمعصوم (ع) در رأس آن باشد، مثل سیاهى و سرخى و زردىِ رنگ است براى فردِ سیاه پوست و سرخ پوست و زردپوست همان طور که - مثلا - سیاهى، از پوست فرد سیاه پوست زائل شدنى نیست، خصیصه شرعى نبودن نیز از حکومت غیرمعصوم زائل شدنى نیست. آنچه از ما برمى آید، فقط در این حد است که سعى کنیم دایره ستم توسعه پیدا نکند و محدودتر و تنگ تر شود؛ و فردِ رنگین پوستى که رنگ را از پوست او نمى توان زدود، اقلا پوست او از رنگ هاى عارضى مثل دوده و قیر و... پاک شود.[32] پس هدفى که ما به همه اعلام مى کنیم، تحدید ظلم و محدود کردن تصرفات ظالمانه حکومتى است که خصیصه برحق نبودن، عَرَضِ غیرَ مفارقَ آن است و از آن قابل انفکاک نیست، همین و بس. اما این که به مردم وعده برپایى حکومت حقه و شرعى بدهیم و براى این هدف خودمان حکومت را به دست گیریم، دو خطاى بیّن است که یکى از دیگرى خطرناک تر است. زیرا وعده برپایى حکومت شرعى و حقه به مردم دادن؛ به معناى این است که یک شعار غیرعملى به دهان مردم بگذاریم و یک خواسته غیرواقع بینانه را به آن‌ها القا کنیم که تحقق آن ممکن نیست، و چنین شعارى مى تواند در مرحله اول، براى مردم خوشایند و یک چندى سرشان به آن گرم شود، اما بالاخره که بى عدالتى‌هاى موجود در حکومت ما، یکایک چهره خود را نشان دادند و معلوم شد که وعده برپایى حکومت شرعى و حقه به وسیله ما بى پایه بوده آن‌گاه وعده برپایى چنین حکومتى به وسیله امام معصوم(ع) هم مورد تردید قرار مى گیرد و در بقیه مقدسات هم به شک و شبهه مى افتند و سیل ناسزا و ناروا به سوى ما و آیین و معتقدات ما سرازیر مى شود. بارى تصورِ ریشه کن شدن فساد و ظلم در حکومت غیرمعصوم، تصور باطل و خیال محال است، و ما ضمن آنکه همیشه باید براى کاستن از تباهى‌ها در حال مبارزه باشیم، نباید در جایى بنشینیم که مسؤل مظالم و تباهى‌ها قلمداد شویم. نمى بینید که به روایت علل الشرایع، وقتى از امام صادق (ع) مى پرسند چرا حاکمیتِ زمین در اختیار شما قرار نگرفت؟ حاصل پاسخ حضرت این است که" خداى تعالى مى دانست که هر کس حاکم باشد، بساط تبه‌کارى از روى زمین برچیده نخواهد شد؛ و لذا اراده خداوند براین تعلق گرفت که تبه‌کارى‌ها در جامعه اى صورت گیرد که حکام آن، ما نباشیم بلکه دیگران باشند.

7- درحال حاضر که دست ما از مناصب حکومتى و امتیازات آن کوتاه است، این همه اختلاف و کشمکش در میان ماست که حتى در بسیارى موارد، کار به تکفیر و تفسیق‌هم مى کشد، حال اگر قرار شود مناصب حکومتى و امتیازات مربوط به آن‌ها هم در اختیار ما باشد، به دلیل رقابتى که براى دستیابى به این مناصب و امتیازات میان ما در مى گیرد، اختلاف و دعوا بین ما بسیار بیشتر خواهد شد، به گفته امیرمؤمنان (ع)« استدلّ على ما لم یکن بما قد کان فان الامور اشباه.[33]» آنگاه عامّه مردم که مى بینند پیشوایان دینى شان براى ربودن منصب‌هاى حکومتى و امتیازات دنیوى به جان هم افتاده اند، چه فکر مى کنند؟ آیا با مشاهده این نزاع ها، اعتقاد مردم به پیشوایان دینى شان و بلکه نسبت به اصل دین متزلزل نخواهد شد؟ این است که مى گوییم تا وقتى حکومت در دست یک نفر از ما یا یک طایفه از ما نیست و بنابر استفاده از قدرت در جهت بالا و پایین بردن افراد نیست، تمامى ما در حد معقولى ارج و اعتبارمان به جاى خود محفوظ است؛ نه کسى یا کسانى را بالادست امام حسین (ع) مى نشانند و اگر گفته شود که بالا چشم او و ایشان ابرو است، آسمان به زمین مى آید و کفر مى شود! نه کسى و کسانى را پایین پاى شمر جا مى دهند و کلیه حقوقى را که یک عالِم دین و حتى یک مسلمان عادى و یک انسان دارد پایمال مى کنند! ولى اگر حکومت به دست یک تن یا یک طایفه از ما بیفتد و بنابر استفاده از قدرت در جهت پایین و بالا بردن افراد باشد، آن وقت  دیگر همه حساب ها به هم مى ریزد و یک طایفه از ما به عنوان مافوق معصوم(ع) قلمداد مى شویم و یک طایفه به عنوان مادون حیوان. آن‌گاه مردم که مى بینند کسانى از ما به عنوان معصوم، بدترین خلاف‌ها را مى کنند، و بقیه نیز از سوى همین معصومان، متهم به بدترین خلاف‌ها مى شوند، دیگر به چه کسانى اقتدا کنند و چه کسانى را پیشواى دینى خود بشمارند؟! بارى اینکه آقا میرزا حسین ]مرحوم نائینى[ مى گویند اگر شما ] آخوند خراسانی[ اداره امور حکومت را به دست بگیرید و مناصب حکومتى در اختیار علماى دین باشد، همه دعواهاى متدینین و اختلافات علما خاتمه خواهد یافت، تصور درستى نیست، بلکه قضیه کاملا به عکس است و دعواها و اختلافات، به ترتیبى که گفتم، تشدید خواهد شد و تبعات نامطلوب آن که سوء ظن عامه به علما و ضعف مبانى ایمانى مسلمین است، تشدید خواهد شد و همه آن‌چه در راه ترویج دین رشته اند پنبه مى شود. امروز که تصدّى مناصب حکومتى، چشم و گوش ما را کور و کر نکرده، این همه دستورات مؤکد و غلاظ و شداد - در نهى از تکفیر و متهم داشتن یکدیگر - را که در نصوص معتبر آمده است نمى بینیم! امروز که تحت عنوان امارت، طوق اسارت و بردگىِ دنیا، به صورت رسمى بر گردن ما نیفتاده، رفتار ما چنین است و ده‌ها حدیث معتبر از این قبیل را که در تحذیر از برخوردهاى تند با یکدیگر وارد شده ندیده مى گیریم! پس چگونه خواهد بود اگر این طوق هم بر گردنمان باشد؟

 8-  بسیارى از ما تصور نادرستى داریم و مى پنداریم که چون چند کلمه فقه و اصول بلدیم، صلاحیت اشتغال به همه مشاغلى را داریم که لازمه تصدىِ هر یک از آن‌ها تسلط بر یک یا چند رشته از علوم قدیم یا جدید است، و مى توانیم جواب همه مسائلى را بدهیم که لازمه پاسخ‌گویى به هر یک از آن‌ها تبحر در یک یا چند شاخه از دانش‌هاى پیشین یا امروزى است. از خاتم مجتهدین و استاد قاطبه فقها شیخ اعظم (شیخ مرتضی انصارى) بیاموزیم که با همه تسلط بى نظیر خود بر  علوم دینى، هرگاه پرسشى در باب مسائل حکمى(فلسفی) از او مى کردند مى فرمود: « من وزیر داخله اسلام هستم این سؤال را از حاجى سبزوارى بکنید که وزیر خارجه اسلام است.» با این مقدمه اگر ما بخواهیم مناصب حکومتى را در دست بگیریم، لازمه اش آن است که براى تمامى این مناصب، افرادى داشته باشیم که هم در حدود وظایف خود قوانین اسلامى را بدانند و هم متدین واقعى باشند و هم درس مدیریت خوانده و شیوه‌هاى مختلف اداره امور کشور را تعلیم گرفته باشند؛ وگرنه آن‌گاه ما حتى براى یک دهم مناصب موجود، افراد شایسته‌اى که هر سه شرط را داشته باشند نداریم. اگر هم به یکى دو شرط از این سه شرط اکتفا کنیم، نتیجه کار بسیار نامطلوب خواهد بود و اوضاع از این که هست، بدتر خواهد شد. و مردمى که مى بینند به دلیل مثلا عدم آگاهى و مدیر و کاردان نبودن افراد ما، اوضاع نامطلوبى حاکم شده است، نسبت به ما و بلکه نسبت به  اصل دین بدبین خواهند شد. این است که مى‌گوییم حکومت دینى، اگر صاحب منصبان مدیر و کاردان نداشته باشد، خطرش و ضررش براى دین، از حکومت غیردینى و ضد دینى هم بیشتر است. چون در حکومت غیردینى و ضددینى، اگر مردم ضعف و نارسایى و فساد ببینند، آن را به گردن حکومت دینى و پیشوایان دین و اصل دین نمى اندازند، ولى اگر مناصب حکومتى در اختیار ما باشد، همه ضعف‌ها و فسادها و نارسایى‌ها را به حساب علماى دین و اصل دین مى گذارند و ما که بدون بصیرت و دانش کافى در اداره امور، این مناصب را اشغال کرده ایم، مصداق کلام نورانى صادق آل محمد (ص) خواهیم بود که:   « من هجم على امر بغیر علم جدع انف نفسه.[34]»

 9- حدود هزار و سیصد سال است که حکومت اسلامى نبوده و اسلام بوده است. اسلام را حکومت اسلامى نگاه نداشته، بلکه حوزه و فعالیت‌هاى حوزه اى نگاه داشته است، یعنى تعلیم و تعلّم، تحقیق، تألیف، ارشاد، وعظ و امثال این‌ها. هرگونه خللى دراین فعالیت‌ها به‌وجود آید، بزرگ ترین ضربه‌ها به حوزه و به اسلام خواهد خورد. آن‌گاه این افرادى که ما در حوزه داریم، اگر به سراغ مناصب حکومتى بروند، بدون شک از وظایفى که در حوزه دارند باز مى مانند و نتیجه آن، خلل در فعالیت‌هاى حوزه اى و ضربه خوردن به اسلام است.

ما در حوزه افراد ورزیده کافى به آن تعداد نداریم که بگوییم اگر گروهى از آنان به سراغ کارهاى حکومتى رفتند، بقیه جاى خالى آن‌ها را پر مى کنند و مسؤلیت اصلى ما بر زمین نمى ماند، آن روزها هم که ما در محضر شیخ اعظم تلمذ مى کردیم. بارها با اشاره به غربت علم، این دو بیت را مى خواندند:

کان لم یکن بین الحجون الى الصّفا *** انیس و لم یسمر بمکّة سامر

بلى نحن کنّا اهلها فابادنا *** صروف اللیالى و الجدود العواثر[35]

این وصف الحالِ آن روزها بود که بازار حکمت و معرفت و علم و فقه و عرفان در شهرها و حوزه ها و مدرسه هاى ما داغ بود. حالا که دیگر متاعى کاسدتر از این‌ها نمى توان یافت و آن‌گاه ما مى خواهیم همین شمع نزدیک به خاموشى را هم در شرایطى قرار دهیم که دیگر هیچ نشانى از آن نماند؛ و همین افراد معدودى که عمر و فکر و حواسشان را وقف  علم و معرفت کرده اند، درس و حوزه را رها کنند و به سراغ مشاغل حکومتى و دنیوى بروند. و نمى دانیم که این افراد نمى توانند در آنِ واحد، هم وظایف حوزه اى را کما ینبغى انجام دهند و هم به کارهاى حکومتى بپردازند. خیر! حتى همین معارف حوزه اى و بلکه یک رشته از این معارف که فقه باشد، به قدرى گسترش پیدا کرده که هیچ کس - حتى اگر در برترین مرتبه نبوغ باشد - نمى تواند مدعى شود که در تمامى ابواب آن به مرتبه اجتهاد رسیده؛ چنانکه شیخ اعظم (شیخ انصارى) اعلى الله مقامه مى فرمود « وفقنا الله للاجتهاد الذى هو اشدّ من طول الجهاد» (خدا ما را توفیق اجتهادى روزى فرماید که از مجاهده اى طولانى سخت تر است.) و مى فرمود: « من پس از شهید اول که حدوداً 600 سال قبل مى زیسته، هیچ کس را به عنوان مجتهد مطلق نمى شناسم.» و این در حالى است که در خلال این قرون متمادى، فقهاى بزرگى همچون ابن فهد حلّى، محقق ثانى، شهید ثانى، مقدس اردبیلى، فاضل هندى، محقق خوانسارى، صاحب معالم، صاحب مدارک، محقق سبزوارى، وحید بهبهانى، صاحب ریاض، صاحب فصول محشّى معالم، صاحب جواهر، کاشف الغطا،، محقق نراقى، میرزاى قمى، سیدمحمدباقر شفتى، و غیره داشته ایم. و ظاهراً مراد مرحوم شیخ آن است که باتوجه به توسعه بیش از حدِّ دامنه فقه در اعصار پس از شهید، امکان آنکه یک نفر بتواند در همه ابواب فقه مجتهد کامل شود نبوده، و براى این که فقه از پیشرفت بازنماند، باید آن را به چند شاخه تقسیم کرد و فقها به جاى آنکه همه شان، بى فایده کوشش کنند، هر کدام بیشترِ عنایت و اهتمام خود را بر روى یک قسمت از فقه بگذارند و به جاى ذوفنون بودن در همه ابواب فقه ذوفن باشند.

علاوه بر این‌ها، این ادعا که « اگر حکومت در دست ما باشد، اوضاع اصلاح خواهد شد»، فقط یک احتمال است و نه یک پیش بینى قطعى و یقینى؛ آن‌گاه در مقابلِ احتمالِ اصلاحِ اوضاعِ حکومت که احتمال مخالف آن نیز هست، خالى شدن حوزه و بر زمین ماندن مسئولیت‌هاى حوزه اى و در نتیجه ضربه خوردن به اسلام، یک امر قطعى است، بنابراین عاقلانه نیست که ما به دلیل یک نفع محتمل - که احتمال خلاف آن هم وجود دارد - یک ضرر بسیار بزرگ یقینى را بر خود هموار کنیم. خلاصه این دستور عقلایى یادمان نرود که"« اوطن على قدر ارضک، و مدّ رجلک على قدر الکساء.[36]»

10- مشکل دیگر، مشکل حواشى و بستگان ماست که ما را احاطه کرده اند و با سوء استفاده از موقعیت و جایگاه ما، هزار جور کار خلاف مى کنند که هم آبروى ما و علماى دین بر باد مى رود و هم عامه مردم با ملاحظه کاری‌هاى آنها ایمان و اعتقاد مذهبى شان سُست مى شود. یک روز فلان آقازاده تهرانى[37] مرتکب قتل مى شود. یک روز اطرافیان فلان آقا پول مى گیرند تا در فلان مورد رضایت آقا را جلب کنند. و بالاخره کار به جایى مى رسد که اطرافیان آقایی مى ریزند و مقبره حافظ را ویران مى کنند، یک‌روز میر فتّاح - آقازاده میرزا یوسف آقا طباطبایى مجتهد تبریزى - با روس‌هاى متجاوز هم‌دست مى شود و به طمع حکومت آذربایجان که وعده اش را به او داده بودند، دست در دست خان‌هاى مرند مى گذارد همان خان‌هایى که به دلیل اغراض خصوصى با عباس میرزا، مى خواستند او را در جنگ با روس‌ها زمین بزنند و دروازه تبریز را به روى سپاه روس مى گشایند؛ و میرفتاح براى خوشامدگویى به روس‌ها از شهر خارج مى شود و بعد هم که شهر را تحویل روس‌ها مى دهد، از سوى آنان به حکومت آذربایجان اشغالى منصوب مى شود و به اسم تزار خطبه مى خواند و پس از خروج روس‌ها از آذربایجان به قفقاز مى گریزد و به تفلیس مى رود و در آن‌جا روس‌ها به او زمین و باغ مى دهند و بعد پس مى گیرند و او تا سال‌ها آن‌جا مى ماند که تا چند سال قبل هم نوه او در تفلیس بود. یک روز کسانى که از طرف آقا نجفى اصفهانى، مسؤل تحقیق درباره دو متهم به ازلى بودن هستند، بدون تحقیق و دقت، حکم اعدام صادر مى کنند و دو نفر را که هیچ فریضه اى از فرایض الهیه را ترک نمى کردند محکوم به ارتداد مى شناسند، و بالاخره با تحریک حاج آقا سدهى و چند تن دیگر، این دو آدم بخت برگشته را به میدان شاه اصفهان مى آورند و سراپاشان را آلوده به نفت مى کنند و آتش مى زنند. پس از این ماجرا هم یکى از همین کسانى که در ماجراى نام برده مسؤل تحقیق بوده، با هم‌دستى یکى از آقازادگان یزد، مکاتباتى با یزد مى کند و در آنجا کثیرى از افراد را صرفاً از سر اغراض ناحق و با اتهام و انتساب به بابى گرى، به قتل مى رسانند.[38] یک روز مجریان احکام همین آقانجفى به مجلس عروسى حمله مى کنند، و به بهانه جلوگیرى از کار یک مطرب و نهى از منکر، مرتکب صدها منکر مى شوند، در و پنجره‌هاى خانه مردم را مى شکنند، به همه فحش مى دهند، مردم را مضروب و مجروح مى کنند و اسم این کارها را مى گذارند نهى از منکر[39] و...

اکنون که مناصب حکومتى و امتیازات آن در اختیار ما نیست، اوضاع چنین است. اگر آن مناصب و امتیازات در اختیار ما باشد چه خواهد شد؟ جز این که اطرافیان ما، ما را نردبان و پلى قرار دهند براى دسترسى و دستیابى هرچه بیشتر به خواسته‌هاى دنیوى و آن هم از طرق نامشروع، و آخرت ما را خراب کنند تا دنیاى خود را آباد کنند؟ در آن صورت آن‌ها و ما، مصداق حدیث شریف نبوى مى شویم که « شر الناس من باع آخرته بدنیاه و شر منه من باع آخرته بدنیا غیره[40].»

با این مقدمات، آیا عقل ایجاب نمى کند که براى جلوگیرى از توسعه فساد در محیط خود، و پیشگیرى از تبعاتِ

خطرناک دنیوى و اخروى آن، شرایطى فراهم نیاوریم که دست و بال اطرافیانمان بیش از این باز شود و آلوده شوند و بدترین ستم‌ها را بر ما روا دارند؟!

آیا براى آمیرزا محمد و آمیرزا مهدى و آمیرزا احمد (فرزندان مرحوم آخوند) بهتر نیست که پدرشان همه کاره نباشد و همه اختیارات حکومتى و امتیازات آن در دست او متمرکز نشود تا آن‌ها هم در شرایطى قرار نگیرند که بیش از این آلوده به دنیا شوند؟ مگر در قرآن نمى خوانیم که:« قوا انفسکم و اهلیکم ناراً.[41] »

بارى ما پیش از آن‌که مناصب حکومتى را اشغال کنیم، اول باید مشکل بستگان و اطرافیانمان را حل کنیم و در مورد آن‌ها همان گونه عمل کنیم که امیرمؤمنان (ع) به مالک اشتر فرمان مى دهد:« حاکم را نزدیکان و بستگانى است که در پى انحصارطلبى و تعدّى به حقوق دیگران اند و درگرفتن و دادن‌ها، انصاف را کم‌تر مراعات مى کنند. عواملى را که به ایشان امکان این تعدیات را مى دهد ریشه کن کن (تا قادر بر تخلف و تعدى نباشند). به هیچ یک از اطرافیان و بستگانت زمینى را مبخش. نباید شرایط به گونه اى باشد که افرادى طمع کنند که با پشت گرمى به تو، در مورد یک حقِ همگانى یا یک تکلیف و کار عمومى قراردادى ببندند که به مردمِ دیگر زیان برساند و رنج آن بهره دیگران باشد. که سود این کار براى آن افراد است نه تو، و عیب آن در دنیا و آخرت گریبان تو را گیرد.»

و گویاتر از این سخنان، رفتار آن حضرت است با برادر و برادرزاده و عموزاده و نیز فرزندان عزیز خود و دیگر بستگان و وابستگانش که فرصتى براى توضیحات کافى در این مورد نداریم و به نقل سخنى از عالِم بزرگ و شارح معروف نهج البلاغه ابن میثم بحرانى اکتفا مى کنیم. وى در ذیل نامه سرزنش آمیز امام (ع) به عموزاده اش ابن عباس که اموال عمومى را به ناروا متصرف شده و گریخته بود مى نویسد:« امیر مؤمنان (ع) هر جا پاى حق در میان بود، ملاحظه هیچ کس را حتى اگر عزیزترین فرزندانش بود (چه رسد به پسر عمویش) نمى فرمود.» چنان‌که در همین نامه سوگند یاد مى کند که « به خدا اگر حسن و حسین نیز کارى مانند کار خیانت آمیز تو انجام مى دادند، تا حق مردم را از ایشان نمى گرفتم و ناروایى که از ستم آنان رفته بود جبران نمى کردم، هرگز روى آشتى از من نمى دیدند. زیرا بر امام واجب است که چون پاى حقّى در میان باشد، بر نزدیکان و خویشان خود بیشتر سخت بگیرد.» امام (ع) پس از نکوهش‌هاى بسیار از ابن عباس و عمل او و دستور اکید به این که اموال مردم را بازگرداند، وى را تهدید فرمود که اگر چنین نکند و امام بر وى دست یابد، او را با همان شمشیرى خواهد کشت که هر کس را با آن زد به دوزخ رفت.

اگر هم تصور مى کنیم که مرتبه على (ع) امام معصوم و مالک اشتر بسیار برتر از آن است که ما به آنان اقتدا کنیم، پس حداقل، بیاییم و به کسان و اطرافیان خودمان و کارگزارانمان با همان چشمى نگاه کنیم که خلیفه عمر نگاه مى کرد. اگر نمى توانیم مثل على (ع) عمل کنیم، پس بیاییم مثل عمر عمل کنیم که شما صدها ایراد هم به او دارید. بلى بیایید و ببینید که عمر، به عنوان یک حاکم، رفتارش با نزدیکان و خویشان خود و عُمالش چگونه بوده است. براى مثال: مى دانید که عمر، عمروعاص را به حکومت مصر فرستاد و به او تأکید کرد که اگر کسى از خانواده من به نزد تو آید، مبادا در حق او بیش از دیگران احسان کنى یا هدیه اى به وى دهى، به دلیل همین نهى اکید، وقتى دو پسر عمر - عبدالرحمن و عبدالله - به مصر رفتند، عمروعاص، از ترس عمر، مانده بود که چه کند. نه مى توانست هدیه اى براى آن دو بفرستد و نه به منزلشان رود. تا در همان روزها عبدالرحمن مرتکب جرمى شد که هر که مرتکب آن مى شد، او را حد مى زدند و سرش را در ملأ عام مى تراشیدند. عمروعاص عبدالرحمن را حد زد و سر او را هم تراشیدند و تنها براى حفظ حرمت خاندان خلیفه - سر او را نه در ملأ عام بلکه در خانه عمروعاص تراشیدند. اما چیزى نگذشت که عمر از امتیاز ناچیزى که براى پسر او قائل شده بودند آگاهى یافت و نامه اى پر از سرزنش براى عمروعاص نوشت و او را - از این که با پسر وى به گونه اى غیر از دیگران عمل کرده - سخت نکوهش و تهدید به عزل کرد؛ و دستور داد پسر را با وضعى خشونت بار به مدینه بفرستد. او نیز امتثال امر کرد و چون پسر به نزد پدر آمد، از شدت بیمارى نمى توانست خود را نگاه دارد. پس عمر تازیانه خواست که وى را دوباره حد بزند. هر چه گفتند که یک بار وى را حد زده اند، از تصمیم خود برنگشت و تازیانه را گرفت و شروع به اجراى مجدد حد کرد. پسر فریاد مى کشید و مى گفت من مریضم و تو مرا مى کشى، ولى تازیانه عمر همچنان در کار بود تا حدِ مجدد به تمام و کمال اجرا شد! سپس عمر دستور حبس پسر را داد و او یک ماه بیمار بود تا از دنیا رفت. این یک نمونه که البته در برابر تفریط‌هاى ما، افراط و خروج از حد اعتدال است.

نمونه دیگر: همسر عمر عطرى به بهاى یک دینار خرید و براى ملکه روم هدیه فرستاد. او نیز در برابر، جواهرى براى همسر عمر هدیه فرستاد. چون عمر از ماجرا خبر شد، درمورد این جواهر از مسلمانان نظر خواست. همه گفتند این متعلق به همسر خلیفه است زیرا هدیه کسى است که نه مالیات و جزیه اى بر ذمّه او است و نه به حکمى از احکام رجال مکلف است. ولى خلیفه گفت: اما این زن همسر خلیفه است و آورنده هدیه پیک خلیفه است و مَرکبى که بر آن سوار بوده متعلق به بیت المال است و خلاصه اگر عامّه مسلمانان نبودند، همسر خلیفه چنین هدیه اى دریافت نمى کرد! لذا من معتقدم که این جواهر متعلق به بیت المال است. پس جواهر را فروختند و یک دینار پول عطر همسر عمر را دادند و بقیه را در بیت المال نهادند.

بلى با این گونه سختگیرى‌ها براى جلوگیرى از سوء استفاده خویشان و کسانِ حاکم و عُمال او بود که این خلیفه، که حکومت او مطلوب شما هم نیست، توانست تاحدود قابل توجهى جلوى مفاسد اقتصادى و اجتماعى را بگیرد و برنامه توزیع ثروت و احترام به حقوق افراد انسان را، نه در حد کمال مطلوب بلکه به شیوه اى بسیار مطلوب تر از آنچه در بیرون از جامعه اسلامىِ آن روز مشاهده مى شد، به اجرا درآورد.


11. عامه مردم تا وقتی احساس کنند که هدف ما از فعالیت و مبارزه، صرفاً تقلیل ظلم و تحدید دامنه فساد است، و قصدمان این نیست که به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی دست یابیم، یا فرد و گروه خاصی را به قدرت و مقام برسانیم، باری تا وقتی که مردم ما را این گونه بشناسند، معتقد خواهند بود که ما در عمل خود اخلاص داریم و کارهایمان لله و قربتاً إلی الله است، و به دلیل همین اعتقاد به دنبال ما می­آیند و خواسته­ها و گرفتاری­های ما را حتی مهم­تر از خواسته­ها و گرفتاری­های خود تلقی می­کنند، وبه خاطر پشتیبانی از ما و تحقق هدف­های ما از جان و دل می­کوشند و هرگونه سختی و فداکاری را بر خود هموار می­کنند. ولی اگر احساس کنند ما پا به صحنه جنگ قدرت نهاده­ایم و هدف­مان این است که خود به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی برسیم، یا بستگان و وابستگانمان را به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی برسانیم، اعتقادشان به خلوص نیت ما سست می­شود و نه تنها از ما و هدف­هایمان به صورت جدی حمایت نمی­کنند و حاضر به قبول زحمت و فداکاری در این راه نمی­شوند که اندک اندک به ما و رقیبانمان در عالم سیاست به یک چشم نگاه می­کنند و بالاخره کار به جایی می­رسد که به مخالفان ما و بلکه به مخالفان دین می­پیوندند.

بنابراین صحیح نیست که ما راهی در پیش گیریم که پایان آن، تغییر ماهیت مؤمنان فدایی علمای دین، به مخالفان دین و مخالفان علمای دین باشد، و نباید در میدان  نبردی حضور یابیم که حتی اگر در کوتاه مدت، پیروزی­هایی برای ما داشته باشد، در دراز مدت به شکست ما و مکتب ما بینجامد.

علاوه بر این که در این سال­های اخیر، با ورود ما به صحنه مبارزه با ستم، افکار عمومی در ایران و خارج از ایران، روحانیت و مرجعیت شیعه و بلکه اصل تشیع و اسلام را به عنوان حامی ستمدیدگان و ضعیفان شناخته و این بهترین تبلیغ برای مکتب و مذهب ماست. و اگر ما جهت مبارزه را به طرف اشغال مناصب حکومتی تغییر دهیم و «جهاد فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الوالدان»[42] را تبدیل به جنگ قدرت کنیم، موقعیتی که برای تبلیغ به وجود آمده، از دست می­رود و بهترین موقعیت برای مخالفان و دشمنان فراهم می­آید که بگویند همه دعواهای ما بر سر لحاف ملا بوده، بعد هم کار به جایی می­رسد که با تکیه بر ضعف­های ما و علمکردهای ناصوابی که در قلمرو حکومت ما وجود خواهد داشت، دین و مذهب ما را بکوبند.

12. کسانی که مناصب حکومتی را در اختیار دارند، فریبکاری و ناراستی و دروغ­گویی و گزارش دروغ و وعده دروغ دادن را از لوازم اولیه کار و شغل خود می­دانند؛ و شاید هم در پاره­ای از موارد، امور آنها بدون دروغ نمی­گذرد. زیرا محتمل است که در پاره­ای جاها، به دلیل مصالح مهم­تری که وجود دارد، دروغ گفتن برای آنها مجاز باشد. اما به همین دلیل که اشغال این مناصب با پرهیز از دروغ منافات دارد (خوب و بد و درست و نادرستش به کنار) علمای دین باید ا زاین مناصب بپرهیزند، زیرا اگر بخواهند پابند راستی و صداقت باشند، امورشان نمی­­گذرد، و اگر هم بخواهند مثل بقیه سیاستمداران، هرجا که صلاح دیدند دروغ بگویند و گزارش دروغ و وعده دروغ بدهند، این کار دو خطر بزرگ دارد. یکی این که خرده خرده قبح دروغ در نظرشان از بین می­رود و تقید آنان به صداقت در موارد دیگر متزلزل می­شود و به ناراستی عادت می­کنند؛ و این امر گرچه برای همه بد است ولی برای عالِم دین از همه بدتر و خطرناک­تر است. دیگر این که عامه مردم وقتی ببینند علمای دین (با هر عذری ولو موجه) در موارد متعدد دروغ می­گویند، کم کم این شبهه برایشان پیش می­آید که پس نکند در موارد دیگر، از جمله در احکام الهی و اعتقادات دینی و مذهبی نیز علمای دین به دلیل عذرهای ولو موجه دروغ می­گویند و «من عرف بالکذب لم یقبل صدقه».[43] آنگاه ایجاد چنین تصوری در اذهان عامه مردم، بسیار خطرناک است و بالمآل موجب بی­اعتقادی آنان به مبادی و آداب دینی خواهد شد.

13. شنیده­اید که شیخ اعظم (شیخ انصاری) رحمه الله وقتی می­خواست حکم آب چاهی را که آب آن به خودی خود طاهر بود ولی در مجاورت چاهی با آب غیر طاهر قرار داشت بفهمد، چون در خانه او دو چاه با این دو خصوصیت بود، پیش از مطالعه در باب حکم این موضوع، دستور داد چاه اول را کور کردند، چرا؟ چون ترسید که علاقه او به طاهر شدن آب آن چاه و مخدوش نشمردن طهارت آن بر اثر مجاورت با چاه دوم، ناخواسته و ناخودآگاه بر ذهن او اثر بگذارد و مانع از فهم و شناخت حکم حقیقی خدا در باب آب آن چاه باشد.[44] این امر حاکی است که تعلق خاطر به آنچه در حیطه مالکیت و اقتدار ماست، حجابی عظیم است که مانع از رؤیت و مشاهده حقیقت و فهم حکم الله می­شود. حال اگر صرفِ علاقه به طاهر شمردن آب چاه خانه خود، حتی برای کسی مثل شیخ اعظم، با آن همه علم و تقوا، چنین خطری داشته باشد که مانع از درک حقیقت شود، برای من که علم و تقوای او را ندارم، علاقه به حفظ قدرت و حکومت و مقام، و طاهر و منزه شمردن حکومت منسوب به خود، چه تبعاتی دارد؟ و بعد موانع موجود در راه شناخت حقیقت را که تعلقات و خطرناک­ترین آنها جاه و مقام است را از خود چگونه دور سازم؟ و آیا درست است که من به جای کاستن از موانع موجود در راه شناخت حقیقت، بیایم و موانع بسیار بیشتر و بزرگ­تری برای خود ایجاد کنم تا آگاهانه و ناآگاهانه، در استنباط احکام الهیه، تحت تأثیر آنها قرار گیرم و به جای رسیدن به احکام حقیقی و بیان آنها، توجیه کننده تعلقات و خواسته­های خود باشم؟ مگر در حدیث شریف نبوی نیامده است که «حبک للشیء یعمی و یصم»[45]؟ و مگر نمی­دانیم که «آفة العلماء حب الریاسة، و فساد العلماء باستیلاء حبّ المال و الجاه»؟[46] و «آخر ما یخرج من رؤس الصدیقین حب الریاسة».[47] و «ما ذئبان ضاربان فی غنم قد غاب عنها رعاؤها بأضرّ فی دین المسلم من حب الریاسة؟»[48] و «من أحبّ أن یتمثّل له الرجال قیاماَ فلیتبوّء مقعده من النّار».[49] و «من طلب الرّیاسة هلک».[50] و «من أحب رفعة الدنیا و الآخرة فلیمقت فی الدنیا الرفعة».[51] و بالاخره پاسخ پیامبر«ص» به این پرسش که امارت چیست؟ که فرمود: «اوّلها ملامة و ثانیتها ندامة و ثالثتها عذاب یوم القیامة».[52]

کدام یک از این دو گزینه بهتر است؟

آیا بهتراست که من دلبستگی به جاه و مقام را که در درونم و در درون هر انسانی هست و آخرین چیزی است که از دل صدیقان خارج می­شود، مهار کنم و لگام بزنم؟

یا میدان را برایش باز بگذارم و به عنوان تأسیس حکومت صالحان، اجازه دهم که اسب چموش و سرکش نفس، با هدف دستیابی به اقتدار بیشتر و اختیارات وسیع­تر، همواره در جولان باشد و صحنه­ای عریض­تر و طویل­تر بطلبد و به هر طرف بتازد و مرا و دیگران را به مهلکه اندازد؟ خلاصه من در برابر جهنم نفس که مدام «هل من مزید»[53] می­زند و هیچ حد یقفی نمی­شناسد چگونه باید عمل کنم؟

14 ـ پانزده سال پیش سیدجمال الدین اسدآبادی می­گفت: «سیل تجدد به سرعت به سمت شرق جاری است.[54] بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنی است، شما هم تا می­توانید در خرابی اساس حکومت مطلقه بکوشید». من در عین این که با پاره­ای از سخنان و خط مشی­های سید در عالم سیاست موافق نیستم، می­گویم که این سخن او کاملاً درست است و نه فقط امروز در ست است و پانزده سال قبل درست بود، بلکه یک قرن پیش هم درست بود و ما صدسال قبل باید این واقعیت را درک می­کردیم که بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنی است و با درک این واقعیت، خودمان علم دار مبارزه با حکومت مطلقه که منشأ فسادها و ظلم­های بی­حد و حصر است می­شدیم و برای کاهش ظلم و تقلیل فساد، دامنه تصرفات حکومت را محدود می­کردیم و به جای حکومت مطلقه، حکومت مقید به قید قانون برپا می­کردیم.

اما در این مورد تعلل نمودیم تا پس از قریب صد سال که تلخ­ترین روزها و بدترین شرایط را داشتیم، اینک عقلا به فکر افتاده­اند برای کاستن از زیان­های ناشی از حکومت مطلقه، از این پس، از تمرکز همه قدرت در یک نقطه ـ آن هم به صورت لایسئل عما یفعل ـ جلوگیری کنند و قدرت را تقسیم کنند و در تحت نظارت در بیاورند و از تصرفات خودسرانه و بی­حساب و کتاب حکام مستبد ممانعت نمایند. در مقابل این حرکت، کسانی اسم دین و حکومت مشروعه را مثل قرآن­هایی که در برابر امیرمؤمنان«ع» بر سر نیزه کرده بودند علم کرده و اصرار دارند که حکومت مطلقه پابرجا بماند تا به ادعای آنان حریم شریعت حفظ شود. در حالی که نه پیش از استقرار مشروطه و نه پس از سرکوب آن (در استبداد صغیر) هرگز حریم شریعت و احکام مقدسه الهیه محفوظ نبوده و مقصود این­ها از کوششی که برای براندازی مشروطه و ادامه حکومت مطلقه می­کنند، فقط حفظ منافع خودشان و ادامه تصرفات مستبدانه و بی­حد و مرزشان در اموال و نفوس خلق خدا است، چون می­دانند که هدف از مشروطه، فقط لگام زدن بر اسب چموشی به نام پادشاه، و جلوگیری از تجاوزات و اقدامات نامشروع و حرکات خودسرانه و مستبدانه او و عُمّال او نسبت به زیردستان و توده­های مردم نیست. بلکه معنای حکومت مشروطه، لگام زدن بر همه ستم­کاران و حاکمان و ارباب قدرت و رؤسا و مهار کردن همه آنان است، تا نتوانند به زیردستان و همگنان ظلم و تجاوز کنند و به عنوان رشوه و مالیات­های غیر قانونی و پیشکش­های اجباری، چیزی از مردم بستانند. آری هدف نهایی از نظام مشروطه آن است که حتی الامکان دست تمام ظالمان بسته شود و دیگر قادر بر تجاوز به حقوق مردم نباشند. خلاصه این آشی که برای سلطان پخته شده، برای همه هست، و تنها او نیست که باید مهارش کرد و قدرت ستم کردن را از او گرفت بلکه این تکلیف را مردم در برابر همه ستم­گران دارند،[55] اگر این منظور عملی شود، و مردم به مرحله­ای از معرفت و حضور جدّی در صحنه برسند که استبداد در هیچ لباسی نتواند خود را به عنوان حاکم بر آنان تحمیل کند، دیگر نه شاهد فجایعی که عُمّال حکومت تا کنون می­کردند خواهیم بود و نه در خارج از حوزه حکومت، هر کسی مجاز خواهد بود که در آنِ واحد قانون گذار و قاضی و مجری حکم باشد. خودش قانون وضع کند و خود آن را بر مصادیق تطبیق نماید و بعد هم به صورت قاضی یا به کمک­ دار و دسته­ای که فراهم می­کند، هر که را به عقیده او خارج از مرز قانونِ موضوعه و بر ساخته او بود، به اشد مجازات برساند. بلی اگر این هرج و مرجی که به عنوان اجرای احکام شرعیه و حدود الهیه وجود دارد پایان پذیرد، دیگر نه در یزد و اصفهان بابی کشی خواهیم داشت و نه در کرمان و کرمانشاه صوفی کشی[56] و نه در همدان شیخی کشی و نه در یزد اسماعیلی کشی نه در کاظمین اخباری کشی و... تکالیف همه را قوانینی که با شرع مخالف نباشد، معین می­کند و هر کس هم بر خلاف قانون رفتار کرد. بر طبق قانون و با شیوه و محکمه­ای که قانون معین می­کند محاکمه و مجازات می­شود. این شیوه­هایی که ما در برخورد با گروه­های مختلف داریم، تنها نتیجه­اش هرج و مرج ودشمن تراشی در داخل مملکت، و به دنبال آن، ساختن پایگاه برای دشمنان خارجی در میان خودمان به وسیله کسانی است که اگر ما با آن­ها رفتار انسانی داشتیم، حداقل عامل و آلت دست دشمن قهار خارجی ما نمی­شدند.

از باب مثال به این ماجرا توجه کنید که در حوالی سال 1230 و شاید قبل از آن، انگلیسی­ها طی گفتگوهایی با رئیس طایفه اسماعیلیه در ایران، شاه خلیل الله، کوشیدند او را به سوی خود جلب کنند و از همکاری و شاید سرسپردگی او و پیروان او در برابر خود، برای ایجاد اغتشاش در ایران و محکم کردن جای پای استعمار، حداکثر استفاده را ببرند. اما شاه خلیل الله روی خوشی به آن­ها نشان نداد و اصرارهای آن­ها بی­فایده بود. انگلیسی­ها اقدامات خود را برای نیل به هدف یاد شده، از طرق دیگری دنبال کردند تا بالاخره از خوش طالعی آنان! میان چند تن از مردم یزد با اسماعیلیان نزاعی درگرفت و به دنبال آن، مردم عامی به سرکردگی شیخ حسن یزدی، به خانه شاه خلیل الله حمله کردند و او را با چند تن از پیروانش قطعه قطعه کردند و حکومت هم کاری جدی برای تعقیب مقصران و قاتلان به عمل نیاورد. خوب! آیا زمینه­ای مساعدتر از این برای مجبور شدن پیشوای بعدی اسماعیلیان (آقا خان اول) به قبول وابستگی به انگلیسی­ها می­توان یافت؟! و چنین شد که آقاخان و کسان او، در برابر حکومت ایران سر به شورش برداشتند و پس از زد و خوردهایی با عُمّال حکومت، وی به افغانستان و از آنجا به سند رفت و برای همیشه در هندوستان مقیم شد و از آن پس، غالب اوقات، برنامه­ها و اقدامات او در جهت اهداف سیاست انگلستان بود.[57]

هم چنین شما لابد از ماجرای میرزا عبدالحسین تفتی خبر دارید. این مرد در دوره جوانی یک روحانی و اهل محراب و منبر بود و به دلیل توانایی­هایی که داشت، بابی­ها در صدد برآمدند او را به طرف خود جلب کنند. ولی او زندگی خویش را می­کرد و دلیلی برای پیوستن به بابی­ها نداشت. بابی­ها برای این که ناگزیر شود به آن­ها پناه ببرد، یک ملای رقیب او را تطمیع کردند تا همه جا هو بیندازد که میرزاعبدالحسین بابی است. غوغاگرانِ دیگری هم که همه جا بوده و هستند و همیشه آمادگیُ کامل برای تأئید این گونه نسبت­ها و تهمت­ها را داشته­اند و دارند، دنبال حرف آن ملا را گرفتند. میرزای بیچاره هر چه قسم خورد و دلیل و برهان آورد که من بابی نیستم، فایده نداشت. یک وقت به خود آمد و دید که از هستی ساقط شده و هیچ راهی برای ادامه حیات ندارد. این­جا بود که مجدداً بابی­ها به سراغ او آمدند و پیشنهاد کردند به آن­ها ملحق شود تا همه جور امکانات برای یک زندگی مرفه را در اختیار او بگذارند. او هم چاره­ای جز قبول خواسته آنان ندید و با این مقدمات و زمینه چینی­ها، یک روحانی فاضل و اهل قلم و خطابه ما، تبدیل شد به بزرگترین مبلغ بابی­گری.[58]

از سال­ها پیش نیز کسانی خیلی مصرّند که حکم تکفیر ملاسلطانعلی گنابادی را بگیرند و به اسم مبارزه با بدعت و ضلالت صوفیّه، قتل عام تازه­ای راه بیندازد و با ایجاد فشار برای پیروان یک فرقه دیگر، آن­ها را مجبور کنند برای دفاع از خود، به زیر عَلَم بیگانه پناه ببرند و مجامعشان را به پایگاه­های جدیدی برای اجانب تبدیل کنند.[59]

15 ـ در دنیا هزاران هزار نفر به انواع و اقسام بیماری­ها دچار می­شوند و می­میرند و هیچ کس هم به دلیل این که بیماری­اش علاج نشده، به شما و مذهب شما ایراد نمی­گیرد. چون شما ادعا نکرده­اید که دین شما مسئول شفا دادنِ بیماری­هاست و علمای دینِ شما چنین وظیفه­ای را بر عهده دارند. حال اگر به تصور آن که عظمت دین و علمایتان را بیشتر نشان دهید چنین ادّعایی بکنید، بار بسیار سنگینی بر دوش دینتان و خودتان می­گذارید و مسئولیت همه بیماری­های بی­شمار مداوا نشده به گردن خودتان و دینتان می­افتد. در مورد سیاست نیز قضیه از این قرار است. کسی از ما نخواسته است که برای به سامان درآوردن همه امور دنیوی مردم بهترین طرح را ارائه دهیم و خودمان هم مجری طرح بشویم و همه مشکلات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن­ها را حل کنیم. توقعی که از ما هست فقط در این حد است که در برابر بدبختی­های خلق خدا و ظلم و فساد و اجحافی که قربانی آن هستند بی­تفاوت نباشیم. و به عنوان یک مسلمان و یک انسان، برای تسکین آلام آن­ها و کاستن از مشکلات و نابسامانی­هایشان با آن­ها هم صدا شویم، و بکوشیم تا به دست آن­ها شرایطی فراهم شود که تصمیم­گیری­ها با الهام از عقل جمعی باشد، و در محدوده­ای که شریعت اجازه قانون گذاری و برنامه ریزی می­دهد، خواسته و سلیقه جامعه رعایت شود. چون حدیث رسول«ص» به روایت شیخ شهید «ما راه المسلمون حسناً فهو عندالله حسن»[60] اگر هم به صورت مطلق نتواند ملاک باشد، حداقل در این محدوده باید معیار عمل باشد. و به لحاظ عقلی نیز این مسلم است که عقل جمع، به هر حال بیشتر و بهتر از عقل یک فرد می­رسد و قدرت و امکانات و اختیارات مملکت، عوض آن که در دست یک نفر و با عقل و تدبیر و درایت یک فرد باشد، بهتر است در دست منتخبان مردم که مظهر عقل و تدبیر اکثریت جامعه هستند قرار گیرد و مردم بیشترین نقش و سهم را در اداره امور خود داشته باشند تا از نیروی عقلی و جسمی آن­ها، بیشترین بهره­برداری برای حل مشکلات و اداره امور و دفع مفاسد بشود و فساد به پایین­ترین سطح ممکن تنزل پیدا کند و اگر مشکلی حل نشده و فسادی دفع نشده بماند، مسئولیت آن، میان هزاران و بلکه هزاران هزار نفر پخش شود و فرد و طبقه و گروهی خاص مسئول همه نابسامانی­ها و مفاسدِ موجود نباشد. ولی اگر ما مدعی شویم که آیین ما بهترین طرح را برای به سامان آوردن کلیه امور دنیوی مردم آورده و این طرح نیز در اختیار ماست و ما آن را اجرا می­کنیم و خود مسئول اجرای آن هستیم. آن وقت دیگر همه مشکلات به گردن ما و مسئولیت همه تباهی­های واقعی و فرضی و خیالی با ماست. پس اگر ما کاری کنیم که امور مردم به دست خودشان اداره شود، در برابر آن­ها معذور هستیم و می­توانیم بگوییم که هر مشکلی حل نشده و هر فسادی به جا مانده گردن خودتان است و یا الله حرکت! ولی اگر ما کارها را خودمان به دست بگیریم، زبان مردم و دشمنان ماست که به طرف ما و آیین ما دراز می‌شود و همه­اش باید پاسخ­گو باشیم که چرا مشکلات حل نشد و مفاسد برجای ماند؟ و مشکلات و مفاسد هم یکی دوتا و هزارتا و صدهزار تا نیست که بتوان امید داشت تمام شود.

16 ـ این عقیده که اگر یکی از علما در رأس حکومت قرار گیرد، اوضاع دنیا اصلاح خواهد شد، همان نظریه افلاطون است که می­گفت حاکم باید حکیم و حکیم باید حاکم باشد تا مدینه فاضله تأسیس شود و جامعه­ای با کمال مطلوب داشته باشیم. از نظر ما، همان طور که اصل تأسیس مدینه فاضله، جز در زمان بسط ید معصوم، امری ناممکن است. اصلاح و اوضاع جامعه نیز صرفاً با قبول سرپرستی حکما و علما شدنی نیست، و اگر شدنی بود، امام صادق«ع» پیشنهاد سرپرستی حکومت را که به آن حضرت شد رد نمی­کرد. می­دانید که وقتی ابومسلم از امام صادق«ع» تقاضا کرد، سرپرستی امت اسلامی را بپذیرند و اجازه فرمایند به رهبری ایشان حکومت اسلامی تشکیل شود، حضرت فرمود: «ما أنت من رجالی ولا الزمان زمانی» (تو از مردان من ـ دولتمردان من ـ نیستی و زمان زمان من نیست) چرا؟ مگر سرپرستی امت و اجرای قوانین شریعت که صلاح و فلاح خلق در گرو آن است، وظیفه امام نبود؟ اگر بود که مسلماً هم بود، پس چرا امام حاضر نشد در رأس حکومت قرار گیرد؟ آیا جز به این دلیل که می­دانست برای تشکیل حکومت صالح، کافی نیست که سرپرستی صالح در رأس تشکیلات حکومت باشد، بلکه صالح بودن تشکیلات، اگر ضرورت آن بیشتر از صالح بودن سرپرست نباشد کمتر نیست. در حالی که اصلاح تشکیلات، امری نبود که صرفاً با قرار گرفتن امام«ع» در رأس حکومت و یا در مدت زمانی محدود انجام پذیرد، و نیازمند مقتضیات و مقدمات و امکاناتی بود که آن موقع وجود نداشت. اگر امام معصوم بدون وجود آن مقتضیات و مقدمات و لوازم، اقدام به تشکیل حکومت می­کرد، آن حکومت به زودی سقوط می­کرد و پس از آن، امام و پیروان او در شرایطی بسیار بدتر از سابق قرار می­گرفتند و ضربه­هایی هولناک­تر از گذشته به اسلام وارد می­شد.

بنابراین امام ترجیح داد که به جای تکیه زدن بر مسند حکومت، از طریق تعلیم و ارشاد بندگان خدا، تا آن­جا که ممکن است در جهت بالا بردن سطح معرفت عامه که نتیجه­اش بهبود وضع تشکیلات و نظم اجتماعی موجود باشد، گام­های بلندی بردارد.

ماجرای ما هم از این قرار است، و نظام حاکم بر جامعه ما، انعکاسی از شرایط موجود در جامعه ماست، زیرا به فرموده حضرت رسالت«ص»: «کما تکونون یولّی علیکم». (همان­گونه که هستید بر شما حکومت می­کنند) و به گفته امیرمؤمنان«ع»: «لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعیة». یعنی برپایی و استقرار حکومت صالحان جز با استقامت توده­ها ممکن نیست. و آن­گاه من چنین استقامتی در توده­ها سراغ ندارم. لذا ما به پیروی از معصومین«ع» می­گوییم: «لا تعاجلوا الأمر قبل بلوغه فتندموا».[61]

17 ـ ما در طول تاریخمان، غالباً در عالم سیاست با دو شیوه عملکرد نادرست، به موازات یکدیگر، مواجه بوده­ایم. یکی افراطی و دیگری تفریطی «لاتری الجاهل إلا مفرطاً أو مفرطا». نادان را نبینی مگر آن که کار را از حد خود فراتر برد یا به آنجا که باید، نرساند، در میان عامه نیز هر یک از این دو، مدتی شیوه غالب و رایج و متبع بوده است و چون ناکارآمدی و نادرستی و زیان بار بودن آن، آشکار می­شد، جای خود را به دیگری می­داد که آن هم مدتی رواج می­یافت و ضررهای جبران ناپذیری به اسلام و امت اسلام می­زد و باز جای خود را به همان شیوه قبلی می­داد. این جا عوض کردن­ها همچنان ادامه می­یافت و هیچ کدام هم چیزی جز خسارت به بار نمی­آورد. یکی از این دو گونه عملکرد، مبتنی بر چشم پوشی از هر گونه مبارزه با مظالم و خودداری از هر حرکت جدی در جهت اصلاح مفاسد بوده است و دیگری مبارزه برای هدف­هایی غیر واقع بینانه و تحقق نیافتنی، و با استفاده از وسیله­ای ناکارآمد و سلاح­های از کار افتاده و شیوه­هایی غیر منطقی.

از باب نمونه توجه فرمائید که صدسال پیش، ما باید برای تجدید ظلم­ها و تقلیل مفاسدی که صدر تا ذیل جامعه­مان را پر کرده بود به مبارزه برمی­خواستیم و شرایط حاکم بر اجتماع خود را با کوشش و مجاهده بهبود می­بخشیدیم و قدم­هایی در جهت اصلاح و پیشرفت امت برمی­داشتیم، ولی چنین نکردیم و به جای اقدامات جدی در راه این اهداف، به تزار قدرتمند روسیه اعلان جنگ دادیم و با این که یک بار شکستی سخت خوردیم، باز عبرت نگرفتیم و برای بار دوم همان اشتباه را تکرار کردیم. با این که مواردی پیش آمد که روس­ها، به دلیل گرفتاری­هایشان در نواحی دیگر، حاضر بودند امتیازات خوبی به ما بدهند تا ما ختم جنگ را اعلام کنیم، ولی ما نپذیرفتیم و گذاشتیم تا روس­ها از گرفتاری­های دیگرشان فارغ شوند و آن­گاه یک دل و یک جهت رو به ما بیاورند و با تمام قوا با ما مصاف دهند و چنان شکست بزرگی را به ما تحمیل کنند. بیست ایالت پهناور از ایالات مملکت ما را به متصرفات خود ضمیمه کنند و بار آن همه غرامت و خسارت سنگین را بر گردن ما بگذارند و قضاوت کنسولی را بر ما تحمیل کنند و دیگر مصائب آن جنگ که خدا می­داند کی از شر آن­ها خلاص خواهیم شد.

علاوه بر این که در پی آن شکست فاحش، علمای ما مثل آقا سید محمد (معروف به سید مجاهد) و مرحوم نراقی و ملامحمدتقی برغانی هدف اعتراضات سخت واقع شدند و بعضاً مورد اهانت قرار گرفتند. به هر حال اشتباه ما در این بود که به جای اقدام برای اصلاحِ اوضاعِ شدیداً فاسدِ داخلی، تصمیم گرفتیم با رهبری و مدیریت یکی از فاسدترین و ناتوان­ترین حکومت­های دنیا، با یکی از دو قدرت بسیار عظیم جهان بجنگیم و برای ترغیب مردم به جنگ هم، از زبان فقه آل محمد«ص» و از زبان تمام معصومان«ع» و از زبان قرآن کریم، وعده قطعیِ پیروزی به همه دادیم و پس از شکست، سیل اعتراض­های دوست ودشمن به سوی ما سرازیر شد که پس چرا به جای تحقق آن وعده­های قطعی ـ آن هم از لسان خدا و پیامبر و ائمه«ع»، ما دچار چنین شکست خفت باری با تبعات نکبت بار آن شدیم؟ من نمی­دانم که آیا در آن ماجرا، علمای ما گول سیاست‌مداران ابله را خوردند و به درخواست آن­ها اعلان جهاد دادند؟ و آیا هدف سیاست‌مداران این بود که سر علما و متدینین را به جنگ با دشمن خارجی گرم کنند تا در صدد مبارزه با مفاسد موجود در تشکیلات حکومت برنیایند؟ چنان که در بسیاری از موارد نیز عاملان حکومت­ها، مستقیماً یا از طریق واسطه­های مختلف، به نام دین ما را به جنگ و دعوا با فرقه­ها و افراد گوناگون وامی داشتند تا اولا فرصت نکنیم به مفاسد موجود در تشکیلات حکومت بیندیشیم و با آن مبارزه کنیم. ثانیاً با کارهای بی­رویه­ای که معمولاً در این جنگ و نزاع­ها و بعضاً به دست ایادی خود حکومت انجام می­شود، ما در معرض اتهام قرار گیریم و حیثیت‌مان لکه­دار شود. شاید هم حکومت­ها می­خواستند با گرفتن حکم جهاد از علما، مسئولیت شکستی بسیار سهمگین و آن همه تبعات خانمان سوز آن را به گردن علما بیندازند. یا قدرت­های خارجی با سوء استفاده از سادگی ما، در شرایطی که آمادگی برای جنگ نداشتیم، ما را با لطائف الحیل به میدان جنگ کشاندند تا پس از شکست، هم آبروی ما را ببرند و هم به خواسته­های خود برسند که تضعیفِ هر چه بیشترِ مملکت و سلطه کامل بر بسیاری از بخش­های آن پس از جداشدن از ایران بود. به هر حال هر چه بود ما در این ماجرا لطمه­های شدیدی خوردیم و نیرو و آبروی خود را در تلاش برای جنگی به هدر دادیم که به جای آن، باید در جهت اصلاح مفاسد داخلی حرکت می­کردیم. بعد هم که جنگ با آن وضعیت اسف بار تمام شد، همه تقصیرها را به گردن ما انداختند و بدهکار هم شدیم. حتی شصت سال پس از آن ماجرا، وقتی مرحوم میرزا (میرزای شیرازی) در باب اعطای امتیازات به خارجی­ها، به ناصرالدین شاه اعتراض کرد، شاه با مغلطه کاری، اعتراض او را از قبیل دخالت علما در جنگ­های ایران و روس قلمداد کرد و تبعات اسف بار آن جنگ­ها را یادآوری نمود و مدعی شد که از آن هنگام تا امروز، هر چه دولت ایران می­کشد از نتیجه همان دخالت علماست که آمدند و فتحعلی شاه را با دولت روس به جنگ واداشتند. در طول پنجاه ـ شصت سال پس از آن جنگ­ها هم غالباً واکنش ما آن بود که خود را از صحنه فعالیت­های اجتماعی، یکسره کنار بکشیم و کاری به تشکیلات فاسد حکومت نداشته باشیم. آنگاه مردمی که از فساد و تباهی به جان آمده بودند و کارد به استخوانشان رسیده بود، به محض آن که از گوشه­ای صدای مخالفت با شرایط موجود به گوششان خورد، دور آن صدا جمع شدند. به خیال آن که علی محمد شیرازی، اگر امام زمان هم نباشد، ولی شاید بتوان از طریق او و زیر عَلَم او، تحولی در اوضاع به وجود آورد و دامنه فساد را کوتاه کرد. بلی با این تصور به دنبال او افتادند. و آن همه فتنه­ها و لطمه­ها به دین و مملکت ما خورد و نیازی به یادآوری آن­ها نیست حالا آقایان محترم! ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، با اوج گرفتن فساد و انحطاط در مملکت، حرکت و جنبشی برای مقابله با آن درگرفته، و چون بیشتر فسادها ناشی از حکومت مطلقه است، این جنبش نیز لبه تیز حملات خود را متوجه آن کرده است. در این شرایط ما دو راه داریم، یا وارد صحنه شویم و رهبری مبارزه با حکومت مطلقه و وظیفه تقلیل مظالم و تهدید مفاسد را خود بر عهده گیریم تا مردم احساس کنند که از طریق دین و با نفوذ علمای دینی، می­توانند به خواسته­های معقول خود در مقابله با حکومت مطلقه و مبارزه با مفاسد برسند. در این صورت، مقابله و مبارزه مزبور، رنگ ضدیت با دین و علمای دین نخواهد گرفت. و بلکه ما می­توانیم آن را در جهتی هدایتی کنیم که حتی الامکان، حریم دین و احکام الهی و پیشوایان مذهب محفوظ بماند و اهداف آن در برقراری عدالت تأمین شود.[62]

راه دیگر آن است که در برابر نهضتی که برای مبارزه با حکومت مطلقه پاگرفته است بی‌طرفی اختیار کنیم یا در صف مخالفان قرار گیریم، که در هر یک از دو وجه اخیر، اولا مخالفان استبداد و نظام سیاسی موجود، دین و سنت و پیشوایان آن را هم به موازات حکومت مطلقه مورد تعرض قرار می­دهند. عامه مردم هم که در صحنه مبارزه با ظلم و فساد، دین و پیشوایان دینی، کمکی به آنان نکرده و بی­طرف یا در موضع مخالف بوده، دلبستگی به دین و پیشوایان دینی، در آنان تضعیف می­شود، که این امر تضعیف جایگاه دین را به دنبال دارد. بنابراین ما صرف نظر از وظیفه­ای که مستقیما و رأساً برای مبارزه با ظلم و فساد داریم، ملزم هستیم که به خاطر حفظ جایگاه دین، جای خود را در سنگر مبارزه با ظلم و فساد، که مهم­ترین منشأ آن، حکومت مطلقه و مستبده است، حفظ کنیم.

از منظر دیگر، در حال حاضر ما به این مشکل دچاریم که از طرفی بسیاری کسان را داریم که با هر حرکتی مخالفند و دست روی دست گذاشته­اند و فقط دعای فرج می­خوانند و اصلاح تمام مفاسد را به عهده آقا امام زمان«عج» گذاشته­اند، و با سکوت و کناره­گیری خود و با واداشتن دیگران و اتخاذ چنین روش­هایی، علما به رواج فساد کمک می­کنند. از طرف دیگر کسانی را داریم که برای هدف­هایی دست نیافتنی و با شیوه­هایی نادرست و اسلحه­ای ناکارآمد، اعلام جهاد و مبارزه می­کنند و نتیجه کارشان هم در مرحله اول، ضربه­هایی هولناک به امت اسلامی و خسارت­هایی عظیم است که بر مسلمانان تحمیل می­کنند. در مرحله دوم وقتی معلوم شد که آن هدف­ها دست نیافتنی و آن شیوه­ها ناکارآمد است و راه آنان جز مهلکه به جایی منتهی نمی‌شود و جز ضرر حاصلی ندارد، آن گاه است که در میانِ عامه، بدبینی شدیدی نسبت به هر که سخن از مبارزه گوید، و نسبت به هر گونه مبارزه، پدید می­آید و این شیوه مبارزه، جای خود را به شیوه گروه اول که نفی مبارزه به صورت مطلق بود می­دهد و مشاهده این شیوه و نتایج فلاکت بار و هلاکت بار آن، بهترین وسیله توجیه شیوه اول و خالی شدن صحنه مبارزه می­شود.

برپایی حکومت حقه و شرعی، و تأسیس مدینه فاضله و ریشه کن کردن همه ظلم­ها و فسادها در عصر غیبت، از همان هدف­های دست نیافتنی است که اگر مبارزه را به خاطر آن­ها دنبال کنیم، نه فقط به آن­ها نمی­­رسیم، بلکه سرانجام کار، کسانی که برای این هدف­ها به دنبال ما پا به میدان مبارزه گذاشته بودند، وقتی دیدند این مبارزه، حاصلی جز خسارت­های مهلک نداشته، یا کاملاً از مبارزه نومید و دلسرد می­شوند و یک سره آن را رها می­کنند، یا بدتر از این، نسبت به حق و شرع بدبین می­شوند و سر از وادی بی­اعتقادی و ضدیت با شرع و حق و دین درمی­آورند. پس آنچه را دست نیافتنی است رها کنیم و این دستورالعمل عقلایی را نصب العین خود قرار دهیم.

ما اگر با توجه به مقدورات و امکاناتمان، که بسیار محدود است، اعلام کنیم که هدف ما از مبارزه، اصلاح پاره­ای از مفاسد و حل پاره­ای از مشکلات است و نه اصلاح تمامی مفاسدِ دنیا و حل تمامی مشکلات عالَم، این هدف قابل تحقق است و مردمی هم که خواهان مبارزه با مفاسد و حل مشکلات هستند، وقتی ببینند پاره­ای از مفاسد اصلاح و پاره­ای از مشکلات حل شد، دلگرم می­شوند و برای مرحله بعدی و مبارزه با مفاسد دیگر و حل مشکلات دیگر در پی ما می­آیند. ولی اگر هدف را تشکیل حکومت حقه در مملکتمان و در کلّ دنیا اعلام کنیم، و خود را در مقام پیشوایی برای چنین هدفی قرار دهیم، اولا عقلایی که شرایط حاکم بر مملکتمان و بر تمام دنیا را می‌شناسند، به دنبال ما نخواهند آمد. زیرا می­دانند که خواسته­های ما عقلایی و عملی نیست، و با شنیدن حرف­های ما به یاد کلام امام صادق«ع» می­افتند که «إذا أردت أن تختبر عقل الرجل فی مجلس واحد فحدّثه فی خلال حدیثک بما لا یکون فإن أنکره فهو عاقل و إن صدّقه فهو أحمق».[63]

ثانیاً کسانی که به منطق اهل بیت ایمان دارند، نمی­توانند ادعای ما را بپذیرند و با ما مخالفت می­کنند. این­ها به ما می­گویند وقتی امام صادق«ع» صریحاً می­فرماید: «ما یکون هذا الأمر حتی لایبقی صنف من الناس إلاّ قد ولّوا علی الناس حتی لایقول أنّالو ولّینا لعدلنا».[64] در برابر این پیش بینی قطعی و نظایر متعدد آن، شما چه کاره­اید که ادعا کنید می­توانید یک حکومت حقه بر سر کار بیاورید و بر اساس این ادعا دست به اقداماتی بزنید؟ آیا این ادعا، و اقدامات دنبال آن، جز تکذیب کلام نورانی معصوم«ع» معنایی دارد؟ و آیا جز این است که وقتی چنین ادعایی کردید و بعد هم برای اثبات آن وارد عمل شدید و نتیجه­ای نگرفتید، مچ خودتان را باز می­کنید و صدق گفتار امام«ع» بر همه آشکار خواهد شد که بفهمند شما هم از جمله کسانی هستید که به گفته امام، باید به حکومت برسند و تناقض ادعا و رفتارشان در باب تشکیل حکومت حقه واضح شود؟ باری بیاییم و به جای افراط و تفریط، میانه روی در پیش گیریم و به دستور مولی الموالی علی«ع» عمل کنیم که: «علیک بالقصد فی الأمور، فمن عدل عن القصد جار و من أخذ به عدل».[65] سنگ را کوچک­تر برداریم که بتوانیم به هدف بزنیم و بدانیم که در عصر غیبت، دمیدنِ روحِ حقانیت و اسلامیت در کالبد حکومت، امری از قبیل استرداد جوانی به پیر سالخورده و فرتوت است.

18 ـ مهم­ترین عامل دوام و بقای تشیع و مابه الإمتیاز این مکتب از بقیه فرق اسلامی اجتهاد است. البته نه مطلق اجتهاد بلکه اجتهاد مطلق، چرا که فقهای پیروِ هر یک از چهار مذهب اهل سنت هم اجتهاد می­کنند. منتهی اجتهاد هر یک از آن­ها در محدوده چارچوبی است که پیشوای آن فرقه معین کرده است نه به صورت مطلق. مثلا اجتهاد و شیوه تفقه حنفیان، در محدود اجتهاد و شیوه تفقه ابوحنیفه است، نه آزادانه. و همین وضعیت را شافعیان و مالکیان و غیره دارند، اما در مذهب تشیع، هر فقیهی هر قدر هم عظیم و عالِم باشد، شیوه تفقه او برای فقیهان دیگر لازم الاتباع نیست و به همین جهت است که از عصر غیبت و بلکه پیش از آن، تا روزگار حاضر، در میان علمای شیعه شیوه­های مختلف و حتی متضادی برای تفقه و تفکر رواج داشته است، چنان که شیوه شیخ صدوق با شیوه سَلَف او ابن جنید مخالف بود. و شیوه شیخ مفید با صدوق، و شیوه شریف مرتضی با شیوه شیخ مفید، و شیوه شیخ طوسی با شیوه شریف مرتضی، و شیوه ابن ادریس با شیوه شیخ طوسی، و شیوه محقق و علامه با شیوه ابن ادریس و...

اکنون جای این سوال هست که چرا در میان اهل سنت، بر خلاف شیعیان، تفکر و تفقه و اجتهاد به شیوه آزادانه وجود ندارد؟ و چرا بین آن­ها، باب اجتهاد به معنی واقعی مسدود شده است؟ پاسخ این است که وقتی حکومت­ها متصدیِ سرپرستیِ مذهب اهل سنت شدند، برای آن که از اجتهاد و تفکر به شیوه آزاد ترس داشتند، و آن را با مصالح و منافع حکومتیِ خود مغایر می­شمردند، دایره اجتهاد را تنگ کردند و تفقه به شیوه آزاد را ممنوع اعلام و همه را ملزم کردند که اجتهاد و تفقه­شان در محدوده تفقه و اجتهاد یکی از چهار امامشان باشد. حتی گاهی پا را از این فراتر نهاده و مدعی شدند که تفقه و اجتهاد، فقط در محدوده یکی از چهار مذهب مزبور مجاز است. حتی هر کس به تفقه و اجتهاد در محدوده، یکی از سه مذهب دیگر می­پرداخت مورد آزار قرار می­گرفت. اگر ما بخواهیم فجایعی را که میان آنان به استناد ادعای حکومت­ها و علمای وابسته به آن­ها، در مورد اجرای احکام و ترویج نظریات یک فقیه و یک پیشوای دینیِ معین و برای ممانعت از اجتهاد آزاد به عمل آمده است شماره کنیم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد.

به هر حال تمامی مصیبت­هایی که در نواحی و مقاطع مختلف تاریخ بر سر علمای سنّی آمد و باب اجتهاد را در میان آنان مسدود کرد، ناشی از این بود که در یک مقطع یا ناحیه، پیروان یکی از فقها قدرت و حکومت را به دست می­گرفتند و برای حفظ حکومت خود یا ترویج آن چه حق می‌پنداشتند، فقیهان دیگر را از تفقه و اظهار نظر و اجتهاد آزاد منع می­کردند. حالا ما هم اگر حکومت را به دست پیروان یک فقیه بدهیم همان آش و همان کاسه است و حکومتی که بر سر کار خواهد آمد، به نام حفظ مصالح دین و حکومت، جلوی اظهار نظر و تفقه و اجتهاد به شیوه شیعه را که تفقه و اجتهاد آزاد است خواهد گرفت و تفقه و اجتهاد را فقط در محدوده­ای که خود صلاح بداند مجاز خواهد شمرد این امر ضربه بزرگی به فقه و به اصل مکتب ما خواهد زد.

شما تصور کنید که اگر مثلا حکام دوره شیخ صدوق یا شیخ طوسی، همه علمای شیعه را مجبور می­کردند که فقط در همان محدوده­ای که شیخ صدوق یا شیخ طوسی تفقه کرده­اند، تفکر و اظهارنظر و تفقه نمایند و اجازه تخطی از آن به کسی ندهند چه فاجعه­ای روی می­داد؟

البته بسیاری از ما نیز بدون آن که اختیارات وسیعِ حکومتی را داشته باشیم، هر جا پیش آمده است، به اندازه­ای که قدرت و امکانات داشته­ایم، جلوی تفقه و اظهارنظرهای آزادِ حریفان و هم سلکان خود را گرفته­ایم و در بسیاری از موارد کوشیده­ایم هر کس در هر مرتبه­ای از علم و تقوا باشد، اگر سخنی بر خلاف نظریات و حتی منافع ما بگوید دهانش را ببندیم. در راه این هدف بارها تا مرز تکفیر و تفسیق حریفان هم رفته­ایم و با این کارها و شیوه­ها، لطمه­های شدیدی به لحاظ علمی و حیثیتی، به مذهب و فقه خود زده­ایم. برای جلوگیری از تکرار آن حوادث اسف­بار، باید تدابیری بیندیشیم تا همین اندازه قدرت و امکانات که فعلا در اختیار ما هست، عاملی برای ایجاد موانع و تضییقات در راه تفقه و اجتهاد و تفکر آزاد نشود. معقول نیست که به جای اتخاذ تدابیری در این جهت، در صدد باشیم دامنه قدرت و اختیارات خود را گسترش دهیم و به ده­ها برابر آن چه فعلا هست برسانیم تا شمار آن گونه وقایعِ ناروا افزایش یابد، و تبعات سوء آن، هر چه بیشتر گریبان ما و مکتب ما را بگیرد و آنچه را می­سازیم به دست خود ویران کنیم و یا چنان که خدای تعالی فرمود: «یخرّبون بیوتهم بأیدیهم».[66]

19 ـ در حال حاضر شرایط به گونه­ای است که برای عامه مردم، دسترسی به من، از دسترسی به هر کس دیگری آسان­تر است. هر کس نامه­ای برای من بنویسد و بتواند آن را تا نجف بفرستد نامه به دست من می­رسد. هر کس هم در نجف باشد، هر لحظه اراده کند می­تواند خودش را به من برساند. اگر من در خانه­ام باشم می­تواند درِ خانه را بزند و بیاید داخل خانه، و اگر در مدرسه یا مسجد یا حرم هم باشم که دسترسی به من بسیار آسان­تر است. نه در و دربندانی هست و نه دورباش و کورباشی، نه محافظی و نه اجازه قبلی و وقت گرفتن، خلاصه هر کس در هر شرایطی می­تواند با من تماس بگیرد و اگر مطلبی یا مشکلی دارد مطرح کند. البته این که من بتوانم مشکل کسی را حل کنم یا نه، بستگی دارد به توفیق الهی و امکانات موجود. ولی به هر حال همین که همه احساس می­کنند می­توانند با کسی که به تصور آن­ها نایب پیامبر«ص» و جانشین امام زمان«ع» است بنشینند و سخن بگویند و مشکلات و مطالبشان را مطرح کنند، صرف همین قدر ارتباط هم برای آنها بسیار مهم است. و برای ما نیز از این جهت اهمیت دارد که با این مراودات نزدیک، در جریان امور و مسائل و مشکلات مردم قرار می­گیریم و به وسیله آنها از حوادث واقعه مطلع می­شویم و نسبت به موضوعات آگاهی پیدا می­کنیم و همین امر در نظریات ما و تصمیماتی که می­گیریم و اقداماتی که می­کنیم، خیلی تأثیر مثبت دارد. حالا اگر من جای حاکم عرفی را بگیرم، آن وقت دیگر دسترسی به من و دیدار و سخن گفتن با من، از دسترسی به هر کس دیگر و دیدار و سخن گفتن با هر کس دیگر دشوارتر خواهد بود. آنگاه دیگر، حتی با تزار روسیه و پادشاه انگلستان، راحت­تر از من می­توان ملاقات کرد و حرف زد، و با هزار و یک دلیل معقول و نامعقول، عامه مردم از این که بتوانند کاملاً با ملا و مرجع خودشان رابطه مستمر و مستقیم داشته باشند محروم می­شوند و ارتباط ما با آنها، اولا بسیار محدود و کم خواهد شد. ثانیاً واسطه­ها پا به میان می­گذارند و کار را خراب می­کنند.

به این ترتیب، آن رابطه نزدیک و عاطفی و صمیمانه­ای که میان ما و عامه مردم هست، و موجب قوت ایمان مردم و آگاهی دقیق ما ازاوضاع و احوال آنها و مشکلات امت اسلامی و نیز موجب اطلاع ما از موضوعات است، ضعیف و ضعیف­تر می­شود، و ما هم به همان مشکلاتی دچار می­شویم که حکام دیگر دچار آنند، و از مصادیق کلام نورانی معصوم می­شویم که: «أیما ذوباب أغلق بابه دون ذوی الحاجات والخلّة والمسکنة أغلق الله بابه عن حاجته و خلته و مسکنته».[67] نیز این کلام: أیما مؤمن کان بینه و بین مؤمن حجاب ضرب الله عزوجل بینه و بین الجنة سبعین الف سور کل سور مسیرة الف عام مابین السورین.[68]

گذشته از آن که ما به عنوان مسلمان و بالاتر از آن به عنوان پیشوای دینی وظایفی داریم که اگر در آن شرایط قرار گیریم، انجام آن وظایف برای ما بسیار دشوار و شاید غیر ممکن است، عنایت فرمایید:

ما برای همه، از قول پیامبر«ص» روایت می­کنیم که «سیدالقوم خادمهم» (سرور قوم، خدمتگزار ایشان است). و روایت می­کنیم که «أحب عبادالله إلی الله أنفعهم لعباده» (محبوبترین بندگان خدا به نزد خدا کسی است که برای بندگان او سودش بیشتر باشد) و روایت می­کنیم که «خیرالناس أنفعهم للناس» (بهترین مردم کسی است که سود بیشتری به مردم برساند) و روایت می­کنیم که «خیرالناس من إنتفع به الناس» (بهترین مردم کسی است که مردم از او فایده برند) و روایت می­کنیم که «الخلق عیال الله فأحب الخلق إلی الله من نفع عیال الله» (خلق خدا ریزه خوارِ خوانِ خدایند، پس محبوب­ترین مخلوقات به نزد خدا کسی است که به ریزه خوارانِ خوانِ خدا فایده برساند) و روایت می­کنیم که «سئل رسول الله«ص» من أحب الناس إلی الله؟ قال أنفع الناس للناس» (از پیامبر پرسیدند محبوب­ترین مردم به نزد خدا کیست؟ فرمود کسی که از همه مردم، فایده­اش برای مردم بیشتر باشد) و روایت می­کنیم که امام صادق«ع» در تفسیر عبارت قرآنیِ «وجعلنی مبارکاً» که عیسی«ع» در مورد خود به کار برد فرمود: «ای نفّاعاً» (یعنی مرا کسی قرار داد که فایده و سود بسیاری به مردم می­رسانم) و روایت می­کنیم که امیرمؤمنان«ع» فرمود: «السید من تحمل المؤنة و جاد بالمعونة» (سرور و بزرگ کسی است که سختی­های مردم را بر خود هموار کند و کمک­های خود به آنان ارزانی دارد) و فرمود: «بإحتمال المؤن یجب السودد» (با تحمل کردن سختی­های مردم است که سروری و بزرگی به دست می‌آید). از تک تک این نصوص می­توان دریافت که بزرگ­ترین امر برای ما پیشوایان قوم، خدمت به خلق خداست. آن گاه تکیه زدن بر مسند حکومت، شرایط ما را چنان دگرگون می­نماید که دیگر قادر به انجام خدماتی هم که قبلا می­کردیم نخواهیم بود. زیرا حکومت، ما را از مردم جدا می­کند و با جدا شدن از مردم، نمی­توانیم از دردها و مشکلات آنان مطلع شویم. و به فرضِ مطلع شدن نیز چون سطح زندگی ما را با سطح زندگی عامه مردم فاصله گرفته و از آن دور شده است، نمی­توانیم دردها و مشکلات آنان را با گوشت و پوست خود لمس کنیم و مرهمی بر زخم آنان بگذاریم.

پس از همه این­ها، در حال حاضر که مردم از دست حکومت به جان می­آیند، به ما پناه می‌آورند، اگر حکومت در دست ما باشد چه کنند و کجا بروند؟ و به که پناه ببرند؟

20 ـ می­دانیم که رسول خدا«ص» از آغاز اعلام پیامبری خود، همیشه بر خلافت امیرمؤمنان«ع» تأکید داشت. و نظر او بر این بود که رهبری و حکومت جامعه اسلامی، پس از دوران رسالت از آن علی«ع» باشد. این نظر برای حفظ مصالح امت اسلامی و به دلیل شایستگی­های علی«ع» بود. به روایت امام احمدبن حنبل و حافظ ابونعیم پیامبر«ص» فرمود: «إن تؤمّروا علیاً ـ ولا أراکم فاعلین« «تجدوه هادیاً یأخذ بکم الطریق المستقیم».[69] در حدیث دیگر به روایت حاکم و حافظ طبرانی: «إن ولیتموها علیاً فهاد مهدی یقیمکم علی طریق مستقیم».[70] در حدیث دیگر به روایت ابونعیم: «إن تولّوا علیاً تجدوه هادیاً مهدیاً یسلک بکم الطریق المستقیم».[71] در حدیث دیگر: «إن ولیتموها علیاً وجدتموه هادیاً مهدیاً یسلک بکم الطریق المستقیم».[72] در حدیث دیگر به روایت ابوداود: «إن تستخلفوه ـ ولن تفعلوا ذالک ـ یسلک بکم الطریق و تجدوه هادیاً مهدیاً».[73] در حدیث دیگر به روایت حافظ ابونعیم و صاحب کنز العمال: «إن تستخلفوا علیاً ـ و ما أراکم فاعلین ـ تجدوه هادیاً مهدیاً یحملکم علی المحجة البیضاء».[74]

پیامبر«ص» همچنین می­دانست که اگر رهبریِ حکومت اسلامی پس از او، با کسی جز علی«ع» باشد، دیر یا زود انحرافاتی در میان مسلمانان بروز خواهد کرد و حکومت‌گران، اموال متعلق به مردم را به خود اختصاص می­دهند و حقوق عامه را غصب می­کنند و جوانان قریش، امت را به مهلکه خواهند افکند. چنان که در صحیحه امام احمدبن حنبل و در روایت ابوداود می‌خوانیم که پیامبر«ص» به ابوذر فرمود: «کیف أنت و ائمّة من بعدی یستأثرون بهذا الفیء؟» (چگونه خواهی بود با امامانی که پس از من بیایند و غنائم و اموال متعلق به عموم را به خود اختصاص دهند؟) در صحیحه دیگرِ امام احمد حنبل می­خوانیم که پیامبر«ص» به ابوذر فرمود: «کیف أنت عند ولاة یستأثرون بهذا الفییء؟» (چگونه خواهی بود با حکومت گرانی که غنائم و اموالِ متعلق به عموم را به خود اختصاص دهند؟) به روایت محمدبن سعد در طبقات، رسول«ص» به ابوذر فرمود: «کیف أنت إذا کانت علیک أمراء یستأثرون بالفیء؟» (چگونه خواهی بود وقتی کسانی بر تو حکومت کنند که غنائم و اموال متعلق به عموم را به خود اختصاص دهند؟) در صحیحه بخاری و حاکم و ذهبی می­خوانیم که پیامبر«ص» فرمود: «ان فساد أمتی علی یدی غلمة سفهاء من قریش» (راستی که تباهیِ امت من بر دست جوانانی- بخوانید آقازاده­هایی ـ بی­خِرَد از قبیله قریش [خاندان حاکم] است). به روایت حاکم فرمود: «هلاک هذه الامة علی ید اغیلمة من قریش» (هلاکت این امت بر دست جوانکی ـ بخوانید آقازاده­ای ـ از قبیله قریش است). در صحیحه حاکم و ذهبی می­خوانیم که فرمود: «أمراء یکونون بعدی لایهدون بهدای ولا یستنّون بسنتی» (حاکمانی پس از من خواهند بود که با سیرت من هدایت نمی­یابند و از سنت من پیروی نمی­کنند). به روایت امام احمد فرمود: «ألا إنه سیکون أمراء یکذبون و یظلمون» (هشیار باشید که پس از من حاکمانی خواهند بود که دروغ می­گویند و ستم می­کنند).

لازم به ذکر نیست که همه پیش بینی­های یاد شده، مو به مو تحقق یافته و به وقوع پیوست. با توجه به این مقدمات، پیامبر«ص» از یک طرف در خلال بیست و سه سال پیامبری خویش، بارها به خلافت علی«ع» تصریح فرمود، و از طرف دیگر در آخرین روزهای عمر خود تصمیم گرفت که از دو طریق، مسیر خلافت امیرمؤمنان«ع» را هموار کند، یکی با فرستادن سران مهاجرین و انصار به بیرون از مدینه تحت فرماندهی اسامه، و اوامر پیاپی و مؤکد به این که: «نفّذوا جیش اسامة»[75] تا وقتی پیامبر«ص» از دنیا می­رود، کسی از سران قوم در مدینه، مرکز اسلام، نباشد که در برابر علی«ع» به ادعای خلافت قیام کند. دیگری با تنظیم وصیت نامه­ای که به موجب آن، حکومت مسلمانان پس از پیامبر«ص» با علی«ع» باشد. اما سران قوم که حکومت را برای خود می­خواستند و حاضر نبودند به خلافت علی«ع» تن دهند، از پیوستن به سپاه اسامه خودداری کردند و مانع تنظیم وصیت نامه رسول«ص» شدند، آن هم با برخوردی نامناسب که در همه کتاب­های معتبر عامه نیز منعکس شده است. چنان که به روایت بخاری در صحیح خود ـ که در نظر اهل سنت اصحّ الکتب بعد القرآن است ـ «فتنازعوا ولا ینبغی عند نبی تنازع و قالوا ما شأنه أ هجر؟». در برابر این گونه برخوردها، پیامبر«ص» چه می­بایست بکند؟ مگر نه این که حتی به روایت بخاری، حضرت فرمود: «أکتب لکم کتاباً لن تضلوا بعده أبدا». از این حدث بالصراحه برمی­آید که اگر وصیت نامه نوشته می­شد و مسلمانان به آن عمل می­کردند، هرگز دچار گمراهی و انحراف نمی­شدند. در این حال، برخورد پیامبر«ص» چگونه باید می­بود؟ آیا باید کسانی را که از نوشتن وصیت نامه، با همه اهمیتی که پیامبر«ص» برای آن ذکر کرد، جلوگیری کردند و مانع خلیفه شدن علی«ع» بودند سرکوب کند و به هر قیمتی هست، نظر خود را اِعمال کند؟ نه، پیامبر«ص» چنین نکرد. چرا نکرد؟ زیرا اگر پیامبر«ص» می­خواست مخالفان خلافت علی«ع» را سرکوب کند:

اولاً ـ این رفتار در مردم انعکاس بدی داشت و همه می­گفتند که پیامبر«ص» برای نشر دعوت و پیشبرد مقاصد خود، از کسانی کمک گرفت و بعد که قدرت پیدا کرد و به پیروزی رسید، برای خلیفه شدنِ پسر عمو و دامادش، اصحاب و یاران خود را سرکوب کرد و از میان برداشت. شیوع چنین قضاوتی میان مردم، به حیثیت اسلام و پیامبر«ص» و امیرمؤمنان«ع» لطمه شدیدی وارد می­کرد و این همان محذوری بود که پیامبر«ص» بارها اعلام کرده بود و همیشه از آن پرهیز داشت و در موارد مختلف، وقتی پیشنهاد می­شد که با بعضی از اصحاب خود، شدت عمل به خرج دهد می­فرمود: «لا یتحدث الناس أن محمداً یقتل أصحابه» (مردم نباید بگویند که محمد دست به کشتن یاران خویش زده است). از طرف دیگر، اگر پیامبر«ص» در این شرایط دستور می­داد که مخالفان خلافت علی«ع» سرکوب شوند، این کار به سادگی انجام نمی­گرفت، چون نه شمار ایشان کم بود و نه قدرت آن­ها را می­شد دست کم گرفت و به راحتی نیز از میدان درنمی­رفتند و دست از خواسته خود نمی­کشیدند. سرکوب آنان به وقوع جنگ داخلی منجر می­شد و آن هم در جامعه اسلامی که تازه تشکیل شده بود و از داخل و خارج، خطرهای عظیم و فراوانی آن را تهدید می­کرد و دشمنان زیادی مترصدِ ضربه زدن به آن بودند. جنگ داخلی بهترین فرصت را به دشمنان می­داد تا تمام تلاش­هایی را که برای جا انداختنِ این دین شده بود بر باد دهند و برای همیشه فاتحه اسلام را بخوانند و بگویند: «السلام علی الإسلام فهو مودّع».[76] تازه اگر دو معضلِ یاد شده نیز پیش نمی­آمد و سرکوب مخالفان خلافت علی«ع» با همه دشواری­هایش تحقق می­یافت و تأثیر تبلیغاتی سوئی هم علیه پیامبر«ص» و اسلام نداشت، مشکل لاینحل دیگری بر سر راه بود و آن این که در خلال سرکوب، شمار زیادی از کسانی که قدرت مدیریت و اداره جامعه را داشتند از دور خارج می­شدند و با افراد باقی مانده، حتی اگر امیرمؤمنان«ع» به خلافت می­­رسید، امکانات عادی را برای اداره حکومت در اختیار نداشت و حکومت نیز با امکانات عادی باید اداره می­شد نه با معجزه و قدرت ماوراء طبیعی.

با توجه به جهات مزبور بود که پیامبر«ص» سرکوب مخالفان خلافت علی«ع» را بر خلاف مصالح عالیه اسلام شمرد و خطرها و انحرافاتی را که با وقوع انحراف در نظام رهبری مسلمانان روی می­داد و خود پیشگویی فرموده بود، کوچک­تر و قابل تحمل­تر از مشکلاتی شمرد که با سرکوب مخالفان خلافت علی«ع» برای اسلام و جامعه اسلامی به وجود می­آمد. بنابراین از برخورد خشن با ایشان چشم پوشید تا ضمن عدم اقدام به عملی مغایر با خُلق و خوی کریمانه محمدی«ص»، ایشان نیز عوض این که پس از مواجهه با سرکوب، به سوی دشمنی با اصل اسلام سوق داده شوند و با هدف ریشه کن کردن این آیین پاک، پا به میدان جنگِ رو دررو بگذارند، حکومت اسلامی را از آن خود بدانند و به خاطر منافع خود و حکومت خود، برای ترویج اسلام، هر چند نه اسلام خالص، دامن همت به کمر بزنند و کوشش و تلاش کنند، و علی«ع» و مکتب او هم در جای خود بماند و با عمل و گفتار خود و در حد امکانات موجود، مرجعی باشد برای بیان و ارائه اسلام اصیل.

حالا ماجرای ما هم با سیاستمنداران از این قبیل است. اگر ما بخواهیم حکومت را در دست گیریم، لازمه آن سرکوب سیاستمدارانی است که با شعار حکومت ملی و رهایی از استبداد، در مبارزه با استبداد، در کنار ما بودند و تلاش کردند، و سرکوب آنان، بدون شک انعکاس بدی در مردم دارد و گفته خواهد شد که بله! پیشوایان دینی، در طول مبارزه با حکومت استبدادی، استفاده­هاشان را از کمک­ها و هم فکری­های سیاست­مداران و رجال ملی کردند و بعد که به قدرت رسیدند، برای این که همه قدرت و امکانات را در اختیار خود بگیرند و شکل دیگری از حکومت مطلقه را بر سر کار بیاورند و استبداد را در قالبی جدید بازگردانند، اقدام به سرکوب سیاست­مداران و رجال ملی کردند، یعنی کاری نظیر آنچه خلیفه سفاح با ابوسلمه و برادرش منصور با ابومسلم کرد، و همان کاری که رسول«ص» به شدت از آن احتراز می­­فرمود و بسیار حساسیت داشت که مبادا مردم بگویند محمد«ص» دست به سرکوب یاران خود زده است.

با چشم پوشی از محذور فوق، معضله دیگر هم وجود دارد، که سیاستمدارانِ رقیب ما نیز قدرتشان کم نیست و اقدام ما به سرکوب ایشان منجر به وقوع جنگ داخلی خواهد شد. جنگی بسیار سخت و در میدانی خیلی وسیع، آن هم در کشوری که از داخل و خارج، خطرهای عظیم و فراوانی آن را تهدید می­کند و دشمنان زیادی مترصّدِ ضربه زدن به آن هستند و جنگ داخلی بهترین فرصت را به آنان می­دهد تا برای همیشه فاتحه ایران و اسلام را بخوانند و همه رشته‌های ما را پنبه کنند. به این ترتیب معلوم نیست که در این صحنه، ما پیروز می­شویم یا سیاست­مداران رقیب ما، یا هر دو از بین می­رویم و میدان به دست بیگانگان و دشمنان اسلام و ایران می­افتد. اگر هم فرض کنیم که در سرکوب رقیبانمان پیروز می­شویم،

اولا ـ این پیروزی همراه با کشتارها و خون­ریزی­هایی خواهد بود که برای دستیابی به آن پیروزی، معلوم نیست چنان کشتارهایی مجاز باشد.

ثانیاً ـ گیرم که ما در این جنگ، طرف خود را هم شکست دادیم اما بعد چه؟ با کدام افراد ورزیده و مدیر و مدبر می­خواهیم مملکت را اداره کنیم؟

به هر حال دستور قرآن کریم است که «لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة».[77] همان ملاحظاتی را که رسول خدا«ص» در برخورد با مخالفان حکومت علی«ع» داشت، ما هم لازم است در برخورد با رجال سیاست داشته باشیم و از توجه به عواقب امور غفلت ننماییم و فقط به این لحظه و امروز فکر نکنیم و جاهلانه راهی در پیش نگیریم که به تصور خودمان، خدمت به اسلام و امت اسلامی باشد، و در حقیقت به ورودِ ضربه­هایی هولناک بر آیین پاک محمدی بینجامد و در مهلکه­ای بیافتیم که به ما بگویند آن چه نباید بگویند.

21 ـ ما مدعی هستیم در راهی قدم می­زنیم که راه علم و دین و راه اولیای خدا و راه اهل حق و حقیقت و راه سلف صالح است. راه سیدبن طاووس و مقدس اردبیلی و وحید بهبهانی و سید بحرالعلوم و صاحب جواهر و شیخ اعظم انصاری است. همان شیخ انصاری که وقتی نماینده سیاسی انگلستان او را دید، پنداشت که عیسی مسیح را زیارت کرده است. حالا در این راه، بلاشک مهم­ترین شرط پیشرفت و آن چه تمامی این بزرگواران و نظایر ایشان را به جایی رسانید، تقوی و زهد و ورع و دوری از آلودگی­ها و احتراز کامل از تمام محرمات و حتی شبهات است. قال الله تعالی: «یا أیها الذین آمنوا إن تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً» (ای مؤمنان! اگر تقوی پیشه کنید، خدا به شما فرقان یعنی وسیله تمیز حق از باطل و درست از نادرست عنایت می­فرماید). و قال: «واتقو الله و یعلمکم الله والله بکل شیء علیم» (تقوی پیشه کنید تا خداوند به شما دانش بیاموزد و خدا از همه چیز آگاه است). این است که بزرگان ما در بسیاری از موارد، حتی از مباحاتی که احتمال داده می­شد (ولو احتمالی ضعیف) که مقدمه وابستگی به خواسته­های دنیوی باشد برحذر بودند.

شیخ اعظم (شیخ مرتضی انصاری) اعلی الله مقامه در ایام طلبگی، با محصلی هم حجره بود. یک روز مختصر پولی به آن محصل داد تا برود و برای خودش و او نان بخرد. او رفت و وقتی برگشت، شیخ ملاحظه کرد که علاوه بر نان، مقداری حلوا هم خریده است. پرسید پول حلوا را از کجا آوردی؟ گفت قرض کردم. شیخ از خوردن حلوا امتناع و به نان خالی قناعت کرد. زیرا می‌دانست که دلبستگی به غذای بهتر، یا لباس بهتر، یا خانه بهتر، یا امکانات رفاهی بیشتر، اگر به قدری در انسان شدید باشد که به خاطر آن زیر بار قرض برود، کم کم جای علاقه به علم و تحقیق را غصب می­کند. در نتیجه همّ و غمّ و ذکر و فکر طلبه که باید یکسره متوجه درس و بحث و فحص باشد، مصروف تهیه خوراکِ چرب­تر و شیرین­تر و لباس زیباتر و گران بهاتر می­شود و این امر جلوی پیشرفتِ علمیِ او را می­گیرد. باری پس از آنکه شیخ به مدارج عالیه علمی و روحانی نایل گردید، روزی همان محصل به محضر او رسید و سوال کرد چه شد که تو این قدر ترقی کردی و من از تو عقب ماندم؟ شیخ فرمود: چون من با نان خالی ساختم و تو نساختی. و البته زهد و ورع شیخ، مختصِ دوران طلبگی او نبود و بعدها نیز که به مرتبه خاتم المجتهدین رسید، زهد و ورع او چند برابر شد. و با این که در مقام مرجع اعلای شیعه قرار داشت و هر سال بیش از صدهزار تومان (به پولِ یک قرن و نیم پیش) وجوه شرعیه برای او می­آوردند، در زندگی «به اقلّ ما یقنع به» اکتفا می­کرد و از دنیا که رفت، مجموع دارایی او هفده تومان بود که نزدیک به همین مبلغ هم قرض داشت و بازماندگانش قادر نبودند حتی در حدود معمول و مرسوم هم برای او مراسم یادبود برگزار کنند و این کار را دیگران بر عهده گرفتند. ـ با این که در اواخر عمر شیخ، کسانی از ثروتمندان، اموال بسیاری خدمت او فرستادند و گفتند این اموال، از خمس نیست که شما در هزینه کردن آن احتیاط کنید. بلکه از حلال­ترین اموال خود ماست و به رسم هدیه خدمت شما می­فرستیم تا در این سن پیری بر خود سخت نگیرید و راحت­تر زندگی کنید. ولی شیخ نپذیرفت و فرمود من همیشه دعایم این بوده که «اللهم أحینی مسکیناً و أمتنی مسکیناً و احشرنی فی زمرة المساکین» (خدایا مرا در زندگی فقیر دار و فقیر بمیران و با فقیران محشور فرما) و همیشه حدیث نبوی «الفقر فخری و به أفتخر» (فقر فخر من است و به آن افتخار می­کنم) و نیز این حدیث شریف دیگر را که «من أحبنا اهل البیت فلیعد للفقر جلباباً» (هر که ما اهل بیت را دوست دارد، روپوشی از فقر برای خود آماده کند) در مدّ نظر داشته­ام و یک عمر سعی کرده­ام که اسمم در طومار فقرا باشد. آن وقت حیف است که در این آخر عمر، بیایم و اسمم را از طومار فقرا محو کنم و خود را از مقامات مختص آن­ها محروم دارم.

با این گونه عملکردها بود که این مرد بزرگ توانست به آن مرتبه عالی علمی برسد و چنان سفره­ای از فضیلت و علم پهن کند که همه علما بر آن سفره بنشینند و ریزه خوارِ خوان او باشند. با این مجاهدت­هاست که خدا راهِ شناختِ حقایق را برای انسان هموار می­کند و ابواب هدایت و معرفت را بر او می­گشاید، چنان که فرمود: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» (و آنان که در راه ما مجاهدت کردند، آنان را به راه­های خود هدایت می­کنیم). چنین سیره­ای است که هر که داشته باشد، مصداق فقیهی می­شود که به فرموده امام«ع»: «صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً علی هواه مطیعاً لأمر مولاه».[78] به این ترتیب، آلوده شدن به مشاغل دنیوی و خصوصاً امر حکومت، در نقطه کاملا مقابل و مخالف این سیره است. شیخ ما (شیخ انصاری) حاکمیت علمای دین را برنمی­تافت، ایشان علاوه بر اِشکالات لاینحلی که به لحاظ نظری در ادله آن می­دید، به این جهت که می­دانست مشاغل حکومتی، خواه ناخواه دلبستگی­هایی به دنبال دارد که تبعات آن، هم برای تقوی و عدالتِ فقیه خطر دارد و هم برای فقاهت و اجتهاد فقیه، لذا مخالف حکومت فقها بود.


پی نوشته ها 

 [1]-  این گفتگو را که اندکی خلاصه شده وبرخی از مثال‌ها واحادیث آن حذف گردیده است، از کتاب« دیدگاه‌های آخوند خراسانی وشاگردانش»، نوشته آقای اکبر ثبوت، فصل اول، صفحه 18 به بعد نقل شده است این کتاب قرار است ‌توسط انتشارات طرح نو بزودی منتشر گردد.

[2]. مرحوم آخوند در کتاب کفایه از شیخ انصارى با عنوان شیخنا العلامه اعلی الله مقامه یاد مى کند و در این گفتگوها با عنوان شیخ اعظم نام می برد.

[3]. با دست کندن برگ از درختى که خارهاى بلند دارد، ساده تر از این کار است. (مثلى است براى هدف هایى که در راه رسیدن به آن، دشوارى هاى زیادى وجود دارد.)

یادآورى: بخشى از انتقادهاى شیخ انصارى استاد آخوند خراسانى به نظریه «وجوب تفویض حکومت به علماى دین»، در کتاب مکاسب او (چاپ بیروت، مؤسسة النور للمطبوعات، ج 9، ص 304 به بعد) در ذیل بحث از مناصب فقیه آمده و ایرادات مرحوم آخوند بر نظریه مزبور - به لحاظ نظرى - را نیز در تعلیقه وى بر مکاسب مى توان یافت. ضرب المثلى هم که مرحوم آخوند در ضمن ایرادات خود مورد استفاده قرار داده همان است که شیخ انصارى در خلال انتقادهاى خود به نظریه مزبور - آن هم دو بار - ذکر کرده است: فاقامة الدلیل على وجوب اطاعة الفقیه کالامام الا ما خرج بالدلیل دونه خرط القتاد (ص 330)، ان اثبات عموم نیابته للفقیه عنه (ع) فى هذا النحو من الولایة على الناس لیقتصر فى الخروج عنه على ما خرج بالدلیل دونه خرط القتاد.

[4]. آن مردک (یکى از نظامیان انگلیسى) پرسید: این که در بالاى مأذنه دارد اذان مى گوید، به سیاست انگلستان ضرر دارد؟ گفتند نه! گفت: بگذار هر چه مى خواهد بگوید!

[5]. بعضى از بدى ها و شرها از بعضى دیگر سبک ترند.

[6]. چشمِ آن‌که از کسى خشنود است، از دیدن عیب او ناتوان است. همان گونه که هر کس بر کسى خشمگین باشد، چشمش زشتى‌هاى او را آشکار مى کند.

[7].  سوره انعام، آیه108، به این گونه کار هر قومى را در نظر ایشان آراسته گردانیدیم.

[8]. از خیر آن بگذر که شرى در پى دارد و شر آن را با خیرش بسنج تا ببینى که شر آن بیش از خیرش است.

[9]. آن‌چه را شما صلاح من مى دانید برایم عین فساد است و آن‌چه را براى من فساد مى شمارید عین صلاح من است.

[10]. اگر عالِم فاسد شد عالَم فاسد مى شود و اگر عالِم لغزید، با لغزش او عالَم مى لغزد.

[11]. سه چیز شدنى است: لغزش عالِم، که چون بلغزد مردم با لغزش او بلغزند...

[12]. اى گروه واعظان که نمک شهرید! اگر نمک فاسد شد چه چیزى فساد آن را چاره مى کند؟

[13]. اى ابوذر! بدان که نمک داروى جلوگیرى از فساد است. و چون نمک فاسد شود براى آن دارویى نیست.

[14]. من مى دانم که چگونه باید شما را اصلاح کرد و به راه صلاح آورد و کجى‌هاى شما را راست گردانید; ولى نمى خواهم به خاطر اصلاح شما، خود را تباه نمایم.

[15]. دو گروه از امت من اند که اگر صالح بودند امت من صالح مى شوند و اگر فاسد بودند امت من فاسد مى شوند: فقیهان و حکمروایان.

[16]. کارهاى نیکِ نکوکاران، براى مقربان بد محسوب مى شود.

[17]. چنان مى بینم که امویان در آن کشتارها که کردند معذور باشند ولى براى عباسیان عذرى در این مورد نمى شناسم.

[18]. دولت همان گونه که روى مى آورد پشت مى کند.

[19]. هر دولتى را روزگارى است.

[20]. این روزگار است که هر روز آن را به کام کسى مى گردانیم.

[21]. کسى که در سیاست کمبود داشته باشد براى ریاست کردن کوچک و نامناسب است.

[22]. آفت پیشوایان جامعه، ناتوانى سیاسى است.

[23]. هر که بدون علم به کار برخیزد، کار را پیش از آنچه به صلاح آرد به فساد مى کشاند.

[24]. هیچ حرکتى نیست مگر تو در آن حرکت نیازمند دانش و معرفت هستى.

[25]. کسى که بدون بصیرت به کار برخیزد مانند کسى است که در راهى جز آنچه به مقصد او مى رسد گام بردارد و هرچه بر سرعت خود بیفزاید جز دورتر شدن از مقصد نتیجه اى نمى گیرد.

[26]. صاحب هر شغلى ضرورتاً باید سه ویژگى داشته باشد تا به کمک آنها آموزش را بگذراند. اول از همه این که باید در کار خود مهارت داشته باشد...

[27]. هر چیزى از حد خود فراتر رود مبدل به ضدش مى شود.

[28]. براى خردمند، سزاوار نیست که قدر خود را نشناسد و از مرتبه خود پا فراتر نهد و با درخواستِ آن‌چه شایسته آن نیست خود را بدبخت کند.

[29]. هر کس متصدى کارى از امور مسلمانان شود و کار آنان را به تباهى کشد، خداى تعالى کار او را به تباهى کشد.

[30]. بنگرید به مقاله احمد آذرى قمى و نظریه بدیع وى در باب تعطیل توحید که در 19 تیر 1368 عرضه شد; و عامه بزرگواران نیز دست کم با سکوت خود آن را تأیید فرمودند.

[31]. به‌وسیله او خدا زمین را پر از عدل و داد مى کند و در کشور او درندگان با آشتى و صلح به سر مى‌برند.

[32]. همین تمثیل (با اندک اختلافى) در تنبیه الامه (تألیف علامه نائینى) از قول دیگر مرجع بزرگ طرفدار مشروطه حاج میرزا حسین خلیلی تهرانى (در یک رؤیا) از زبان امام عصر (ع) نقل شده است (صص - 9 - 48).

[33]. از آنچه بود بر آنچه نبود استدلال کن و چگونگى آن را دریاب که امور مشابه یکدیگر است.

[34]. هر که بدون دانش به سوى کارى هجوم برد، بینى خود را بریده است (خود را به رنجِ بسیار دچار ساخته و خوار و ذلیل کرده است).

[35]. گویا که هرگز در فاصله میان حجون (نام کوهى در بالاى مکه) تا کوه صفا، همدمى نبوده و هیچ گوینده اى در شب هاى مکه به سخن ننشسته است. آرى ما اهل آن نواحى بودیم و گردش روزگار و دام هاى سختى که بر سر راه ما بود، هستى ما را بر باد داد.

[36]. به اندازه زمین خود مسکن اختیار کن و پایت را به مقدار گلیمت دراز کن.

[37]. مرحوم آخوند نام این آقازاده را ذکر نکردند ولى به ظن قوى، منظورشان اشاره به حادثه اى است که گزارش آن را محمدحسن خان اعتمادالسطنه در یادداشت هاى روزانه خود در ضمن رویدادهاى ذیحجه سال 1311 هـ آورده است.

[38]. در باب ماجراى « بابى کشى در یزد» در ذیل شماره 14 توضیحاتى به قلم روحانى دردمند سید علیرضا ریحان یزدى خواهد آمد.

[39]. در فصل چهارم از گفتار دوم، گزارشى از عملکرد مجریان احکام آقا نجفى، در حمله به مجلس عروسى، به نقل از استاد بزرگوار مرتضى مطهرى خواهد آمد.

[40]. بدترین مردم کسى است که آخرت خود را به دنیایش بفروشد و بدتر از او کسى است که آخرت خود را به دنیاى دیگران بفروشد.

[41]. خود و خانواده خود را از گزند آتش دوزخ نگاه بدار.


[42] . جهاد در راه خدا و مردان و زنان و کودکان مستضعف و ناتوان.

[43] . کسی که به دروغ گویی شناخته شود، سخن راست را از او باور ندارند.

چو کس نامور شد به ناراستی *** دگر راست باور ندارند از او

[44] . این ماجرا در پاره­ای از منابع، به علامه حلی نسبت داده شده است نه شیخ انصاری. ولی من آنچه را از شیخ آقابزرگ، به یاد داشتم نوشتم و اگر هم در نقل یا انتساب، اشتباهی شده باشد، تفاوتی در نتیجه­گیری از آن نمی­کند.

[45] . دلبستگی تو به هر چیزی، برایت کوری وکری می­آورد.

[46] . فاسد شدن علما با غلبه به مال و مقام بر آنان است، آفت علما، دلبستگی به ریاست است.

[47] . آخرین چیزی که از سر صدیقان خارج می­شود، دلبستگی به ریاست است.

[48] . دو گرگ درنده در میان گوسفندان بی­شبان، آن قدر زیان نمی­رسانند که دلبستگی به سیاست، به دین مسلمانان زیان می­رساند.

[49] . هرکه دوست دارد مردمان در برابر او بایستند، جای خود را در دوزخ آماده کند.

[50] . هرکه در طلب ریاست برآید هلاک شود.

[51] . هر که خواهد در دنیا و آخرت، به جایگاهی والا دست یابد، مقامات عالیه دنیوی را ناخوش بدارد.

[52] . امارت، آغاز آن سرزنش شنودن است و در مرحله دوم پشیمانی و در مرحله سوم عذاب روز قیامت.

[53] . آیا بیشتر هست؟

[54] . سخنی نزدیک به این مضمون را مرحوم نائینی هم از قول شیخ الاسلام اسلامبول نقل کرده (تنبیه الامه، ص 83) که ظاهراً برگرفته از کلام سید جمال الدین است.

[55] . مطالبی نزدیک به این مضمون را مرحوم آقا نجفی قوچانی یکی دیگر از شاگردان مرحوم آخوند نیز از آن بزرگوار نقل کرده است. (حیات الاسلام، ص 58).

[56] . درباره ماجرای بابی کشی در یزد، مرحوم سیدعلی رضا ریحان یزدی که از روحانیان فاضل و فهیم و از مبلغان جدی و با اخلاص بود، و بر این ناچیز حق معلمی داشت، سخنی دارد که در ضمن آن، نظرات خود را در مورد حوادث مشابه نیز اظهار داشته است. می­نویسد: تجربه ثابت کرده است که دنبال این دسته مردم (بابیان و بهائیان و فرقه­های نظیر ایشان) را گرفتن و سربه سر ایشان گذاشتن، یکی از اشتباهات بزرگ ما بوده و تمام به سود آنان پایان یافته است. در سفر دوم من به هندوستان، کتابی به من اهدا شد. در این کتاب چگونگی کشته شدن جمعی از پیروان این مسلک (بابی ـ بهایی) را به دست هم شهری­هایشان در یزد نوشته بود. من مردی را که تألیف این کتاب بدو منسوب است می­شناختم و بارها او را در یزد دیده بودم، و هم کم و بیش از آن قضیه آگاه هستم مطالعه این کتاب، اندیشه­ای را که همواره در این باره داشتم تقویت کرد و مطمئن شدم که تعرض به این مردم (بهائیان) و احیاناً اقدام به قتل و نهب آنان، جز به مرام باطل کمک کردن چیز دیگر نیست. و بدین وسیله بهانه به دست ایشان افتاده، به عنوان مظلومیت، ساده لوحان را متزلزل می­سازند. هر چند که در واقع، بر پیکر باطل رنگ مظلومیت هم ثابت نمانده از میان می­رود. ولی ما چرا عمر عزیز را در راهی چنین بیهوده مصروف داریم؟ به علاوه ما می­دانیم و هم همه می­دانند که بیشتر مردمی که در این گونه موارد پایداری کرده جان خویش را از دست می­دهند؛ اشخاصی ساده لوح و از مستعضعفین قومند که کسانی برای مقاصد پلید خود آنان را جلوی دهان مرگ انداخته و خود در گوشه­ای به تماشا می­پردازند و سپس به نام مظلومیت آن بینوایان کتاب نوشته مرام خویش را ترویج می­کنند. و از همه بیشتر چیزی که به فکر من فشار می­آورد این است که چه باعث می­شود که در این گونه موارد، کسانی از علما ودانشمندان دین نیز هوی پرستی ودنیاپرستی و دنیا دوستی مردم رجاله را فراموش کرده، به کارهایی دست می­زنند که خارج از قاعده حزم و احتیاط است و موجب افسار گسیختگی فتنه جویان می­شود. و چه بسا که در این موقع خون­هایی به ناحق ریخته می­شود و اموالی بر خلاف دستور شرع به تاراج می­رود. آیا اگر چنین قضایایی پیشامد کند، مسئول آن کیست؟ مگر قتل نفس کردن و خانواده­هایی را بی­سرپرست ساختن کار آسانی است؟

قرآن را قربان شوم که می­فرماید: «لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی» (اجباری در دین نیست، راه هدایت از گمر اهی آشکار شده است).

چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب * * * تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش.

دریغ است روزی که امام و پیشوای ما خود در پس پرده غیبت، شکیبایی پیشه ساخته، ما به جای این که به خود پردازیم و نواقص خود را اصلاح کنیم. همه را فراموش کرده به نام اختلاف مذهب به جان یکدیگر افتیم و دشمنان بی­انصاف خود را کامیاب کنیم. سبحان الله! چقدر ساده لوح باشیم ما؟ تا چه پایه دشمن شاد کن باشیم ما؟ (آئینه دانشوران، صص 7 ـ 625).

مرحوم ریحان شفاهاً نیز برای من نقل کردند که در دوره مرجعیت مرحوم آیت الله بروجردی، برخی از علما از آن مرجع درخواست کردند که موافقت کنند جمعی از طلبه­ها به پاره­ای از شهرستان­ها بروند تا آن­جا را شلوغ کنند و بریزند بهائیان را بکشند تا این فرقه ریشه کن شود. ولی ایشان با اهتمامی که در جلوگیری از هر گونه خون-ریزی و اخلاف در نظم و امنیت جامعه داشتند، این پیشنهاد را مؤکداً رد کردند و گفتند اگر مسئله بهائیان با کشتن و بستن حل می­شد، در طول بیش از یکقرن که از تأسیس این فرقه می­گذرد و بارها اقدام به کشتار پیروان و سرانشان و خشونت­های دیگر در حق ایشان شده، مسئله حل می­شد؛ ولی مسئله اعتقاد است و مسئله اعتقاد ـ ولو اعتقاد باطل ـ نه تنها با کشت و کشتار قابل حل نیست که موجب تقویت آن هم می­شود (گزارش نزدیک به این مضمون را آیت الله گرامی نیز نقل کرده­اند. بنگرید به خاطرات ایشان، ص 141). در باب شیخی کشی در همدان نیز شیخ آقا بزرگ که خود نظر مساعدی به شیخیه نداشت، چنین نقل می­کرد: در همدان دو نفر روحانی معروف بودند که در میان آن دو، بر سر چگونگی برخورد با شیخیه اختلاف شدیدی بود. سیدعبدالمجید گروسی از شاگردان میرزای شیرازی که حواشی بسیاری بر کتب معقول داشت و من (آقابزرگ) بارها در جوانی فیض منبر او رادرک کردم، معتقد بود که در برخورد با فرقه مزبور، ارشاد و هدایت و دعوت به صراط مستقیم، و تألیف قلوب و حفظ وحدت کلمه، بهتر از صدور حکم به کفر و الحاد ایشان و برانگیختن فتنه و فساد و آشوب و تباهی است و در نقطه مقابل، شیخ عبدالله همدانی، در مقابله با شیخیه معتقد به شدت عمل بود و از هیچ کوششی در جنگ با آنان و سرکوب ایشان فروگذار ننمود و بارها حکم به کفر آنان داد و در نتیجه، گروهی به هواخواهی و جمعی به مخالفت وی صف بندی کردند و یک بار به تحریک او و دخالت خوانین قراگوزلو، در میان مخالفان و پیروان فرقه شیخیه، نزاع سهمناکی روی داد و بر اثر آن جمعی از طرفین کشته و زخمی شد و دولت، هر دو عالم موافق و مخالف جنگ با شیخیه و عده­ای از خان­های قراگوزلو را به تهران احضار کرد و پس از این که بر طبق رسم و رسوم رایج، آن­ها را تلکه کرد رهایشان ساخت.

بخشی از این مطالب را شیخ آقا بزرگ در نقباءالبشر، ج 3، صص 1212 و 1222 نیز آورده است.

درباره صوفی کشی نیز مرحوم علامه آیت الله حاج سید محمدحسین حسینی تهرانی ـ از شاگردان و اجازت یافتگان شیخ آقابزرگ ـ در ذیل سخن از آقا محمدعلی کرمانشاهی می­نویسد:

در زمان ایشان درویش کشی رایج بود. عوام کالانعام هرجا مسکینی دل سوخته را که شعار درویشی داشت می­یافتند، خانه­اش را غارت می­کردند و خودش را می­کشتند. حضرت آیت الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی در ضمن نصایح و مواعظ فرمودند: آقا سیدمعصوم علیشاه را آقامحمدعلی در کرمانشاه کشت. آقا محمدعلی سه نفر از اولیای خدا را کشت. مرحوم آیت الله انصاری فرمودند: گرچه مظفرعلی شاه و سید معصوم علی شاه مسلک درویشی داشتند و این مسلک خوب نیست، اما فرمان قتل اولیای خدا را صادر کردن کار آسانی نیست.

1 ـ حضرت استاد آیت الله علامه طباطبایی قدس الله نفسه می­فرمود: این مشروطیت و آزادی و غرب گرایی و بی­دینی و لاابالی­گری که از جانب کفار برای ما سوغات آمده است. این ثمره را داشت که دیگر درویش کشی منسوخ شد، و گفتار عرفانی و توحیدی آزادی نسبی یافته است. وگرنه شما می­دیدید امروز هم همان اتهامات و قتل و غارت­ها و به دار آویختن­ها برای سالکین راه خدا وجود داشت (روح مجرد، صص 4 ـ 382).

.

[58] . این عبدالحسین تفتی همان عبدالحسین یزدی متخلص به آواره و آیتی صاحب امتیاز مجله نمکدان و مؤلف کتاب­های متعدد است که شیخ آقابزرگ، حکایتی از منبر رفتن او در جوانی، در محضر مرحوم شیخ فضل الله نوری در مشهد را برای من نقل کرد و گفت که در آن هنگام (در سال 1310 هـ ق) من در سنین هفده هیجده سالگی بودم و با پدرم و دیگر اعضای خانواده به مشهد رفته بودیم و پدرم با کاروان­دار شرط کرده بود که در رفتن و برگشتن و در پیاده و سوار شدن در طول راه، تابع کاروان شیخ نوری باشد. آیتی نام برده پس از بیست سال تبلیغ برای بابیان و بهائیان، وقتی فرضت را مناسب دید، از آنان برید و آثار متعددی به نظم و نثر ـ از جمله کتابی موسوم به کشف الحیل در چند مجلد ـ در رد آنان نوشت.

[59] . گزارش درخواست مصرانه از مرحوم آخوند برای تکفیر ملاسلطانعلی گنابادی مؤسس طریقت صوفیانه گنابادی، و خودداری از قبول این درخواست و ماجرای اسف انگیز قتل ملاسلطانعلی به دست مدعیانِ مبارزه با انحراف و بدعت و ضلالت، در منابع مختلف (از جمله کتاب نابغه علم و عرفان، صص 2 ـ 461) آمده است.

[60] . آنچه را مسلمانان نیکو بدانند در نزد خداوند نیکوست.

[61] . در هیچ کاری پیش از رسیدن وقت آن شتاب مکنید که پشیمان می­شوید.

[62] . نزدیک به این­گونه تحلیل، از زبان مرحوم آیت الله بروجردی (از بزرگ­ترین شاگردان مرحوم آخوند) نیز نقل شده است.

[63] . اگر می­خواهی با یک بار نشست و برخاست، بفهمی کسی عاقل است یا نه، در لابه­لای گفتگوهایت با او، اموری را که محال و ناشدنی است، ممکن جلوه ده، اگر به انکار برخاست عاقل است و اگر آن را تصدیق کرد احمق است.

[64] . فرج و گشایش در کار اهل بیت (تشکیل حکومت حقه) نخواهد بود مگر وقتی هیچ گروهی از مردم نمانده باشد که حکومت را در دست نگرفته باشد؛ تا کسی نتواند بگوید که اگر ما به حکومت می­رسیدیم، عدالت پیشه می­کردیم. یکی از آیات عظام قم نیز با اعتقاد کامل به ولایت فقیه می­گویند: در کتاب غیبت نعمانی آورده است که «خداوند قبل از ظهور امام زمان«عج» حکومت را به دست همه اقشار می­دهد تا روزی نگویند که اگر ما بودیم می­توانستیم اداره کنیم». اکنون حکومت را به روحانیت داده­اند تا ببینند چه کار می­کند. (خاطرات آیت الله گرامی، ص361).

[65] . بر تو باد به میانه روی در کارها، که هر که از میانه روی روبرتافت، بیدادگری نمود و هر که آن را پیشه کرد عادل بود.

[66] . خانه­هاشان را به دست خود ویران می­کنند.

[67] . هر صاحب دری (هر قدرتمندی) که بر محتاجان و بینوایان و مستمندان در ببندد ـ در هنگام نیازمندی و بینوایی و مستمندی وی خداوند در رحمت خود را بر او خواهد بست.

[68] . هر مومنی که میان او و مومنی دیگر حجاب باشد، خداوند میان او و بهشت، هفتادهزار دیوار قرار می­دهد که در میان هر دو دیوار هفتادهزار سال فاصله است.

[69] . اگر علی را به امارت بردارید ـ و نمی­بینم چنین کنید ـ خواهید دید که او راهنما و هدایت یافته است و شما را در راه راست می­دارد.

[70] . اگر علی را به سرپرستی بردارید، او راهنما و هدایت یافته است و شما را در راهی راست برپا می­دارد.

[71] . اگر علی را به سرپرستی بردارید می­بینید که او راهنما و هدایت یافته است و شما را در طریق راست راه می­­برد.

[72] . اگر علی را به سرپرستی بردارید، می­بینید که او راهنما و هدایت یافته است و شما را در طریق مستقیم راه می­برد.

[73] . اگر علی را به خلافت برگزینید ـ و چنین نخواهید کرد ـ شما را در طریق حق راه می­برد و می­بینید که او راهنما و هدایت یافته است.

[74] . اگر علی را به خلافت برگزینید ـ و نمی­بینیم چنین کنید ـ می­بینید که او راهنما و هدایت یافته است و شما را در شاه راهی روشن راه می­­برد.

[75] . سپاه اسامه را آماده کنید.

[76] . با اسلام بدرود می­کنیم که در حال خداحافظی است!.

[77] . سیره پیامبر خدا برای شما سرمشقی نیکو است.

[78] . خود را ضبط و نگهداری کند، دین خود را محافظت نماید و حافظ دین باشد، با هوای نفس خود مخالف باشد، فرمان خدا را اطاعت کند.




منابع و لینک سایت:
http://www.parsine.com/fa/news/128743/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA

و
http://ahle-beyt.ir/forum/showthread.php?t=1743